چگونه انبوه اطلاعات یک آسایشگاه را سامان ببخشیم؟ (درباره آبی کم‌رنگ اثر آرش لاهوتی)

"آبی کم‌رنگ" اثر آرش لاهوتی چندمین اثری است که در آسایشگاه بیماران اعصاب و روان ایران ساخته شده است. این مستند در آسایشگاه جانبازان جنگ ایران و عراق می‌گذرد و درباره احوالات چهار نفر از ساکنان (محبوسان؟) آنجاست؟ در بین دو پرانتز صبح زود تا آخر شب آسایشگاه.

آبی کم‌رنگ نمونه خوبی برای آموزش سامان‌بخشی به یک موضوع و نه یک ایده است. وقتی موضوعی را سفارش می‌دهند یا خودت می‌خواهی آن را بسازی و به آن حمله می‌کنی و می‌خواهی آن را سروشکل بدهی. مثل وقتی‌که مقداری خمیر یا گل و حتی قبل از آن مقداری خاک داری که می‌خواهی آن را حجم بدهی و بسازیش. خب نخست باید خاک را غربال کرد و بعد خاک نرم را خیس کرد و ورز داد و خمیر کرد و بعد سروشکلی برایش درآورد.

معلوم است که پژوهشگر مستند که کارگردان است رفته و چهار جانباز اعصاب و روان را انتخاب کرده است و پای حرفشان نشسته است و در این مدت خوب توی آسایشگاه مانده است و خط قصه را معلوم کرده است و الخ.

انصافاً هم بد درنیامده است. چهار جانباز که هرکدام به درجه‌ای از شدت و حدت دچار آسیب‌های جدی شده‌اند با روابط خانوادگی که مثل هم نیست و این خیلی خوب است که تنوع دارد دارند میان بقیه بیماران زندگی (واقعاً زندگی؟) می‌کنند و بقیه حضورشان البته در حد آکسسوار است و معلوم نیست که واقعاً بشود از زندگی آن‌ها هم مستندی مثل آبی کم‌رنگ ساخت که بشود 74 دقیقه آن را پر کرد.

خب این زندگی که ظاهراً تکرار مکررات است بدیهی است که برای بیماران که خود را زندانی آسایشگاه می‌دانند ملال‌آور است ولی برای مستندساز که می‌خواهد اطلاعات فیلمش را سامان ببخشد حداقل‌هایی از تنوع و متریال را فراهم می‌کند. نقاشی کشیدن با آبی کم‌رنگ روی بوم، ورزش کردن، خاطره گفتن، تلویزیون دیدن و دارو گرفتن و سهمیه سیگار و جلسات مشاوره با پزشکان و نهایتاً مرخصی رفتن و از مرخصی برگشتن. همین‌ها دیگر.

دخالت مستندساز در اثرش ظاهراً ناچیز است. به‌جز جایی که در گفت‌وگویی یکی از شخصیت‌های محوری به دیگری می‌گوید فکر می‌کردی گردش چرخ جوری بشود که ما را به دیوانه‌خانه بیاورند؟ بقیه نماها طبیعی و واقعی می‌نماید.

می‌ماند این‌که اگر مستندساز بخواهد در مستندی چنین تلخ و گزنده از جنگ سخنی بگنجاند مبنی بر این‌که آسیب‌دیده‌ترین افراد جنگ بازهم حاضرند و می‌خواهند برای دفاع از میهنشان در صورت وقوع تجاوزی دیگر در نبرد حاضر باشند باید تمهیدی بیندیشد که مخاطب حس تحمیل بر اثر و حس " خب اگر نبود اجازه پخش نمی‌دادند" نکند.

به‌طورکلی "آبی کم‌رنگ" مستندی کم‌غلط است که مأموریت خودش را اگر معرفی گذران عمر آسیب‌دیدگان اعصاب و روان جنگ ایران و عراق باشد به‌درستی انجام می‌دهد جوری که در فصل واپسین وقتی‌که آسایشگاه خاموش و جانبازان به‌خواب‌رفته‌اش را می‌بینی سخت است که دلت نفشرد و حتی چشمانت تر نشود. ااین مستندی درباره یک موضوع است که ایده مشخص و برجسته‌ای را البته فریاد نمی‌زند.

پژوهشگر و تدوین‌گر و کارگردان و تهیه‌کننده: آرش لاهوتی (1360/ تهران/ کارشناسی فیلم‌سازی با گرایش تدوین)
تصویربردار: صادق سوری
صدابردار: هادی ساعد محکم و علی علوی
صداگذار: مهرشاد ملکوتی
آهنگساز: افشین عزیزی
عکاس: صادق سوری
تهیه‌شده در شبکه مستند سیما

فیلم‌شناسی: مستندهای 2/47، راننده و روباه، پهلوان و خرقه

 

تلف‌شده به بازیگوشی (درباره زنده‌به‌رود اثر بهروز ملبوسباف اصفهانی)

با امید بسیار نشستم و "زنده به رود" بهروز ملبوس‌باف را دیدم. "اصفهان در بوق کارخانه‌ها" کاری که بهروز در سال 1391 ساخته بود آن‌چنان در پژوهش استوار و در قوام یافتن فرم جاافتاده و کامل بود که بعد از آن همیشه منتظر مستندی از او بودم. این‌بار ولی تلاش بهروز برای خلق فرمی نو چون دام و ماندابی او را گرفتار کرده است و زنده به رود فراتر از تفننی ویدئویی پیش نمی‌رود.

مشکل اصلی نه نبود پژوهش درباره وضعیت زاینده‌رود و بحران ملی آب در ایران بلکه فرار ملبوس‌باف از نتایج تحقیقات به سمت یافتن فرم‌های نوی کمتر تجربه‌شده سینما مستند است. فراری که متأسفانه با گیرکردن در تله‌های بسیار به فرجام نمی‌رسد و مستند زنده به رود تبدیل به کلاژی چل‌تکه می‌شود که از سی دقیقه آن شاید به‌زحمت بشود 15 دقیقه درباره زنده‌رود چیزی به دست آورد و متأسفانه پر از تصاویر و اطلاعات اضافی بی‌ربط با موضوع است.

اگر در سفر به چارسوی مسیر 400 کیلومتری زاینده‌رود آن‌چنان‌که شایسته هر پژوهش و هر مستندی است بر آب و رودخانه متمرکز می‌شد و درباره بی‌پناهی خواهر مش حیدر در قلعه گورتان, بر قیمت قالی و نسبتش با قیمت تویوتا، بر گسترش طلاق در روستای زیار مستندی دیگر می‌ساخت این مستند این‌قدر شبیه احلام اضغاث درنمی‌آمد. ضمن این‌که به نظر می‌رسد گاهی اطلاعات نادرستی هم در فیلم آمده است مثل حرف‌های مسئول شورای روستای زیار درباره مناره سلجوقی زیار. (تک مناره‌های بسیاری در اصفهان و ایران و ایران بزرگ هستند که نسبتی با مسجدی ندارند و چنان‌که از نامشان معلوم است فانوس صحرا بوده‌اند و جای دیده‌بانی و مأذنه نیستند و هیچ مؤذنی نمی‌رود در ارتفاع چهل متری اذان بگوید که صدایش به‌زحمت به پایین منار برسد)

در خوش‌بینانه‌ترین حالت این فیلم فقط برای کسانی لذت‌بخش خواهد بود که اطلاعات فرامتنی کافی درباره مسیر زنده‌رود و سرنوشتان در دو دهه اخیر داشته باشند.

منتظر مستند بعدی بهروز هستم

پژوهشگر، تصویربردار، نویسنده گفتار متن، کارگردان، تهیه‌کننده: بهروز ملبوس‌باف‌اصفهانی (1352/ اصفهان، کارشناسی سینما از دانشگاه سوره اصفهان)
صدابردار: حمیدرضا صابری‌سهرفیروزانی
صداگذار: حمید اسلامی
تدوینگر: زهرا نیازی و بهروز ملبوس‌باف‌اصفهانی

آهنگساز: نادر خالدی
عکاس: امیرفربد فرید
تهیه‌شده در مرکز مستندسازی شرکت فولاد مبارکه اصفهان و موسسه خورشید فیلم اصفهان
فیلم‌شناسی: خطی از روشنی، بهره رؤیا، مثل آب برای ماهی، اصفهان در بوق کارخانه‌ها، در عمق میدان

 

 

مردی ازخویش‌برون‌آ‌مده (درباره متهیمن دایره بیستم اثر حسام اسلامی)

چراغ‌ها که روشن شد کسی کنارم گفت این برای اولین بار است که بعد از 57 واقعیت جامعه را روی پرده نشان دادند هم عرق‌خوری داشت و هم دزدی. این‌ها واقعیت جامعه است نه این‌ها که به خورد ما می‌دهند. البته این جمله آخر را با کلماتی عصبی‌تر گفت.

بیرون از سالن هم مستندبین‌های حرفه‌ای را می‌دیدم که هاج‌وواج ایستاده‌اند و دارند اطراف را نگاه می‌کنند و مثل من نمی‌دانند چه شد که چنین اثری ساخته و پخش شد.

نوشتن درباره اثری که عرف مرسوم فیلم‌سازی را و به‌ویژه فیلم‌سازی را در ایران رعایت نکرده است و شکانده است و تأثیری عمیق رویت گذاشته آسان نیست.

از همه بدتر این‌که فیلم را قلباً دوست داشته‌ای ولی آگاهی‌هایت هی پالس می‌فرستند که نه نباید این کار را دوست داشت. یعنی چه که همراه دزدها بروی دزدی و به‌جای نصیحتشان و امرونهی‌شان فیلم بگیری؟

این‌قدر عجیب بود که نمی‌خواستم واقعی بودن این تصاویر را باور کنم ولی واقعی بود و واقعی هست.

انگار که همه آرزوهای آقای کیمیایی جمع شده‌اند و کسی آمده است و دارد عصاره آن‌ها را نشان می‌دهد.

رفاقت‌هایی به‌غایت واقعی و زخم‌خورده.

حکایت تیر خوردن و چاقو و این بار نه در عرصه خیال‌پردازی و قصه بافتن. خیلی جدی. خیلی جان دار.

شش سال صبر کردن و شش سال منتظر بودن و شش سال غرق شدن در زندگی کسانی که مثل تو نیستند ولی با تو اند و تو با آنانی و درشان حل می‌شوی ثمره بسیار استواری فراهم کرده است.

بختیاری حسام اسلامی و صدالبته بختیاری مایی که توانستیم این اثر را ببینیم در این است که از میان این‌همه عفونت بالاخره مردی از خویش بیرون می‌آید و کاری می‌کند.

 

به نظرم در روند تولید هنری هنرمند اگر خودش را به دست زندگی و آفرینش بسپارد این بخت را دارد که بی‌نصیب نماند. اتفاقی که برای اسلامی افتاده است. او در جریان تزکیه قهرمان فیلمش او را همراهی کرده است و اثری فراهم آمده است که خیلی ارسطویی بیننده را برای کاتارسیس مهیا می‌کند.

همراهی مستمر با زندگی آدم‌های قصه پی‌رنگ روشن و کم نقص و چه‌بسا بی‌نقصی فراهم می‌کند.

در آخرین فصل‌های قصه وقتی‌که شخص محوری اثر هم‌زمان با تولد فرزندش در فضای لابی زایشگاه یاد صدای هواکش آگاهی و آب‌سردکن آن می‌افتد می‌شود فهمید که او بی‌دلیل هم راه پاک را برای ادامه زندگی‌اش انتخاب نکرده است.

همین فصل‌ باز چرک و پلشت دوروبر را نشان می‌دهد وقتی‌که دعوایی خیابانی به تور دوربین می‌افتد و نمی‌گذارد همه‌چیز گل‌وبلبل تمام شود.

واقعیت زندگی دوروبر همان‌طور که هست.

فجور و تقوی.

دایره بیستم در اداره اگاهی به دزدی از وسایل خودرود و نه دزدی خود خودرو می‌پردازد.

"متهیمن دایره بیستم" نامی است که در حافظه سینمای ایران حک شد.

کارگردان، گوینده متن، تهیه‌کننده: حسام اسلامی (1360/ اهواز/ کارشناسی ارشد سینما از دانشگاه هنر)

پژوهش‌گر: نسیم مرعشی
تصویربردار: مهدی آزادی، حسام اسلامی
صدابردار: احمد افشار
تدوین‌گر: مهدی جبین‌شناس
نویسنده گفتار متن: احسان لطفی و نسیم مرعشی
تهیه‌شده در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
فیلم‌شناسی: مستندهای رشید، درخت سفید، همسایه‌ها، غرامت، متروکه‌ها، نخجیر

سال: 1395
 

 

 

چهار سال از 82 سال آشوبناک (درباره رئیس‌الوزرا ساخته سیدمحمدرضا هاشمیان)

رئیس‌الوزرا مستندی درباره چهره مرموز تاریخ معاصر ایران احمد قوام است. آن‌چنان‌که در روش تحقیق درس می‌دهند با محدود کردن و محدود کردن هر چه بیشتر موضوع تحقیق نتایج درست‌تر و دقیق‌تری فراهم می‌شود. مستند رئیس‌الوزرا از همین فن کوچک ولی مهم بهره برده است و فقط دوره چهارم نخست‌وزیری احمد قوام را گزارش می‌کند و برای این گزارش باز خود را در چهار بخش جداگانه محدود کرده و مستندش را سامان می‌دهد.

کارگردان این مستند محمدرضا هاشمیان گفته است برای ساخت این مستند دعوت شده است. بعید است که سفارش‌دهنده او را محدود به این چهار سال کرده باشد و آسان هم این بود که سراسر زندگی قوام که بسیار هم پرحادثه است تصویر شود ولی کارگردان با هوشمندی فقط دوره چهارم نخست‌وزیری او (همان دوره که روس‌ها بالاخره از ایران پس از جنگ خارج شدند و غائله‌های آذربایجان و کردستان جمع شد و نفت شمال نهایتاً به روس‌ها نرسید و البته رابطه ایران و امریکا وارد فاز جدیدی شد) را انتخاب کرده است و به این انتخاب وفادار مانده، در حدی که هیچ اشاره‌ای مثلاً به تولد و خاندان و سیر ترقی او نمی‌کند.

استفاده درست و خلاق از فیلم‌های آرشیوی ایرانی و روسی و اروپایی از وقایع آن دوران و ترکیب آن با چند سکانس مختصر بازسازی روایت خوش‌آهنگی دست‌کم برای علاقه‌مندان به حوزه تاریخ (و نه مخاطب عام) فراهم آورده است. نگنجاندن مصاحبه با کارشناسان هم سبب شده است فرم گزارش داستانی آن بهتر شود.

علی‌رغم پژوهش گسترده متأسفانه گفتار متن اشکالات ابتدایی فارسی نوشتن دارد که برای چنین کاری واقعاً شایسته نیست و ای‌کاش در برآوردهای نهادهای دولتی مستندساز یک ردیف ناقابل ویراستاری بگنجانند و نگذارند متن پیش از ویرایش خوانده شود.

برخی از فصول زندگی قوام در این دوره نخست‌وزیری‌اش در بیش از یک اپیزود آن تکرار می‌شد. این تکرار متأسفانه مخل فهم درست و آسان سیر وقایع شده است.

نقد تخصصی این مستند کار من نیست و کارشناس خودش را می‌خواهد ولی این دو نکته را داشته باشید:

نخست این‌که تا جایی که ما شنیده‌ایم آرزوی اتصال روسیه به آب‌های گرم جنوب متعلق به یکی از تزارهای روسیه بوده است و معلوم نیست روح مارکس (که در المان امروز به دنیا آمد و در انگلیس درگذشت) از انتساب این جمله به او در یک مستند ایرانی چه کشیده است.

دوم آن که وقتی‌که در فیلم عنوان می‌شود کاشانی قوام را مهدورالدم اعلام می‌کنند بد نیست که به علت آن هم اشاره‌ای شود نه این‌که بعد از برشمردن خدمات قوام مخاطب با حکم مهدورالدمی او مواجه شود! قوام در قیام سی تیر و کشتار پس از آن در جریان نهضت ملی شدن نفت چهار روز نخست‌وزیر بود و این حکم به آن کشتار و مخالفت‌ها برمی‌گردد. ضمن این‌که ظاهراً مجلس هفدهم با این حکم همسو و بلکه ریشه آن بوده است.

پژوهشگر، نویسنده گفتار متن، کارگردان، تهیه‌کننده: سید محمدرضا هاشمیان (1354/ کاشان/ کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی)
تصویربردار: امیر موسوی
تدوینگر: اوژن سید اشرفی
گوینده متن: مجید برزگر

تهیه‌شده در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
فیلم‌شناسی: مستندهای سبز سپید، شناسنامه، اتاق پرو، مرسی، آن‌سوی دیوار
سال: 1395

سیب کال را نچین (درباره پاپلی اثر مهدی زمان‌پور کیاسری)

پایلی، ساخته مهدی زمان‌پور کیاسری است که پیش‌ازاین مستند مش اسماعیل او را به شهرت رساند.

مستندسازان خطه گیلان و مازندران نگاه زیبایی دارند و مستندهایشان زکات نگاهشان است. نزدیک نیمه فیلم بود که به این جمله رسیدم: زکات نگاه زیبایت را بپرداز.

کارت‌پستال‌های متوالی فیلم مهم‌ترین مشخصه فیلم هستند که زیر دست تدوین‌گر نامدار برنده سیمرغ بلورین یعنی مهدی حسینی‌وند به‌خوبی سامان یافته‌اند و صداگذاری پاکیزه حسین مهدویان آن را کامل کرده است.

می‌ماند این‌که درنهایت مستندساز یعنی هم‌مدرسه‌ای ما آقای زمان‌پور کل فیلمش به‌عنوان یک طرح موضوع باقی می‌ماند. خیلی نرم و آهسته و آسه بیا آسه برو.

دختری که در یک خانواده پرجمعیت پابند پدر علیلش شده است و نهایتاً معلوم نیست نمی‌خواهد ازدواج کند یا نمی‌گذارند که ازدواج کند.

خوش‌بختانه البته معلوم هست که دست‌کم پدر و مادرش او را تشویق به ازدواج نمی‌کنند. همان پدر و مادری که او را از دانشگاه ساری نه این‌که برگردانند ولی این‌قدر پاپیچش می‌شوند که خودش برگشتن را به ماندن ترجیح دهد.

داوری نکردن و حکم ندادن معمولاً کاری اخلاقی است. ولی فراهم نکردن امکان داوری در یک گزارش چه؟ این سؤالی است که پاسخ آسانی ندارد. آیا مستندساز بایستی موقعیت‌هایی فراهم می‌آورد که دختر فیلم نسبت به ازدواج کردن یا ازدواج نکردنش روشن‌تر پاسخ می‌داد؟ اگر چنان چه در گفتار فیلم دختر شرط ازدواجش را ماندن و بودن با پدر و مادر علیل و پیرش بازگو می‌کند و این را با سرخوشی می‌گوید حملات افسردگی‌اش برای چیست و چرا خودش خود را آچمز کرده است؟ چرا هیچ اراده‌ای برای سهیم کردن خانواده و خاندان پرتعدادش در نگهداری پدرش ندارد؟

پاپلی به گمانم فیلمی است که نرسیده است و هنوز وقت تدوین نهایی‌اش نشده بوده است. در آخر فیلم شخصیت محوری فیلم بلاتکلیف و معلق می‌ماند و این بسیار آزارنده است. پاپلی بایستی تا نقطه عطفی فیصله‌بخش ادامه پیدا می‌کرد که نکرده است.

و اما یک نکته مهم:

ای‌کاش نوبتی پیش بیاید و درباره نسبت اخلاق و مستندسازی گفت‌وگویی جدی شود. این‌که دختری از پدرش بی‌جهت کتک بخورد و فیلم مستند باشد و ما این را پیش چشم مردمی بسیار نمایش دهیم هنرمندانه است؟ این مسئله فقط به این مستند برنمی‌گردد در این سال‌ها بسیار و بسیار مستندهایی دیده‌ایم که هرکدام چنین مسائلی دارند و درباره اخلاقی بودن یا نبودنشان حرف زده می‌شود و روزی از نو.

پژوهشگر: مهدی زمان‌پور کیاسری
تصویربردار: حسن سیدی پریشان
صدابردار: سید محمدصادق قاهری و حسین نیک‌زاد
صداگذار: حسین مهدوی
تدوینگر: مهدی حسینی‌وند
نویسنده گفتار متن: مهدی زمان‌پور کیاسری
گوینده متن: زینب آهنگری
عکاس: مهدی امامی
تهیه‌کننده: سمیه زراعت‌کار و مهدی زمان‌پور کیاسری

مهدی زمان‌پور کیاسری (1353/ کیاسر)
کارشناسی ارشد تولید سیما از دانشکده صداوسیما
فیلم‌شناسی: مشتی اسماعیل، تو را من چشم در راهم، پای پیاده تا بهشت، عاشورا در بهشت، گام‌های کوچک در بزرگراه  الله، تولدت مبارک

کشور: ایران
سال: 1395

و در آخر این که پاپلی یعنی پروانه.

گفت‌وگویی را با مهدی زمان‌پور درباره پاپلی  اینجا ببینید. در این ویدئو زمان‌پور زندگی شخصیت‌های مستندش برابر دوربین را بازی می‌خواند که قابل‌تامل است.

 

خرگوشی تنها و نحیف باش و بمان وگرنه برو! (درباره مردی که با خرگوش ها می‌رود اثر فرهاد بردبار)

"مردی که با خرگوش‌ها می‌رود" داستان بلکه زندگی جذاب علیرضا صادقی است با دو عصای زیر بغلش که فوتبال را عاشقانه دوست دارد و فوتبالیست‌ها ناچار از قبول او در بینشان شده‌اند و با همان دو عصا در زمین‌های فوتبال محلات اصفهان بازی می‌کند. خیلی جدی و با بدن‌سازی مستمر.

آقای صادقی رکوردی هم در پرتاب موفق توپ فوتبال در حلقه بسکتبال دارد و موضوع فیلم تلاش بی‌پایان او و همسرش برای ثبت این رکورد در گینس است.

همین مرد که در تقابل با ناتوانی بدنی‌اش سربلند و سرفراز پیروز شده است نمی‌تواند سازمان دیوانی سنگین و ناکارآمد و فرتوت و پوسیده ایران را درجایی که به آن گیر است رام خود کند و البته شوربختانه این مرد اکسیر رام کردن این سازمان چرک و پلشت را ندارد. پول کافی ندارد.

سازمان دیوانی پول دارد و نمی‌خواهد برای مردی که می‌شد خود را به دست معلولیت جسمانی‌اش بسپارد و بعد برود گدایی‌شان را کند و آن‌ها هم لقمه‌ای پیش او بیندازند هزینه خلق عزت‌نفس بدهد.

پدر متمول همین مرد هم همین‌طور است پول دارد ولی نمی‌خواهد هزینه عزیز بودن فرزند را بپردازد. (الناس یعیش علی دین ملوکهم).

در چشم من این فیلم بیش از آن‌که داستان آقای صادقی باشد داستان مردمی است که در وسعت دادن به خویش با مانع بزرگ حکمرانی بد مواجه شده‌اند. حکم‌رانانی که اجرای وظایفشان را خیلی آشکار زیرفشار بودن اعلام می‌کنند و برای تنظیم یک نامه 100کلمه‌ای 50 روز وقت می خواهند و در نهایت شهروندان را ناامید از میهن‌شان به بیرون مرزها فراری می‌دهند.

فیلم 80 دقیقه است و در چهار سال با شکیبایی ساخته شده است و از بختیاری و فطانت بردبار است که در این چهار سال خانواده صادقی او را از خود و دوربینش را محرم دانسته‌اند.

می‌ماند این‌که تکلیف یک زیرداستان یعنی نتیجه پیگیری آقای صادقی برای ثبت یک ورزش جدید معلولان درنهایت معلوم نیست که کاش بود

درنهایت این‌که شاید یک خرگوش و دو خرگوش را بشود توی خانه نگه داشت اما یک گله خرگوش جایشان جای دیگری است.

مدت: 80 دقیقه

تهیه‌کننده و تصویربردار و کارگردان: فرهاد بردبار

تدوین‌گر: هادی معصوم‌دوست

موسیقی: سینا فرزادی‌پور

1395

 

فرهاد بردبار کاریکاتوریست بود که به دانشکده صدا و سیما آمد. کارشناسی و کارشناسی ارشد کارگردانی (فیلم‌سازی برای تلویزیون) گرفت. رمان ستوده‌شده‌اش "رنگ کلاغ" را در همان ایام دانشجویی نوشت که نشر مرکز منتشر کرد. یکی دو رمان دیگرش پشت ممیزی ماند و امسال رمان "شوماخر همیشه اینجاست" او را نشر چشمه منتشر کرد.

"ماجراهای میرزا بلد" 1394 یک مجموعه ده‌ قسمتی انیمیشن از نوشته های دیگر او است که همسرش الهام مرتضوی تهیه و کارگردانی کرده است.

بردبار مستندهای زیر را ساخته است:

"قلبی که می تپد" 1388 درباره زنده‌یاد دکتر "ابوتراب نفیسی" از پرتره‌های خیلی خوب این‌ سال‌هاست.

"شب‌گرد" 1389 درباره شب‌گردان بازار اصفهان،

 "خانه‌ای برای الفبا" 1389 درباره تاریخ مدارس نوین اصفهان،

"مشروطه اصفهان" 1391 او بسیار خوش‌فرم و محققانه است (البته اسم آن باید مشروطه در اصفهان بود که متأسفانه قبول نمی‌کند)،

  "یک مرد و هزار زنبور" 1392 درباره پزشکی با تخصص زنبوردرمانی،

"کلیدساز جلفا" 1392،

"مردی برای نبض‌ها" 1393 درباره استاد بهنام یوسفیان چهره ماندگار طب سنتی

"از هزارجریب تا قله" 1394 درباره دکتر عباس ادیب از توسعه‌دهندگان دانشگاه اصفهان،

"شهری پیچیده در بوی نان" 1395 درباره پخت و صادرات نان از روستای کمشچه اصفهان

مستندهایی هستند آبرومند که همگی در اصفهان ساخته‌ شدند. جایی که رنگ کلاغ و شوماخر همیشه اینجاست او نیز روایت می‌شود. او متولد 1356 همین شهر است.

در اینجا گفت‌وگویی با فرهاد بردبار درباره "مردی که با خرگوش ها می‌رود" ببینید.

 

واقعیت خاک و خیال آسمان (درباره فوق ماراتن اثر سعید کشاورز)

ورزش در دنیای معاصر صنعتی است مبتنی بر دانش تصویر، مبتنی بر صنعت تلویزیون. بدون تصویر ورزش قهرمانی معنی ندارد. کسی بر اساس نوشته‌های نشریات و یا اخبار رادیویی جذب ورزش نمی‌شود.

تصویر است که می‌تواند هیجان بیافریند و مخاطب و خریدار جذب کند و صاحبان کسب‌وکار و سرمایه برای این مخاطب و خریدار حاضرند پول بدهند.

این است که روی یک ماشین مسابقه یا یک موتور یا یک پیراهن ورزشی یک یا چند نشان و برند چسبیده است.

ورزش‌کار ولی کسی نیست که برود سراغ صاحب کسب‌وکار و بخواهد پشتیبانش شود. این قصه خودش کسب‌وکار جدایی است. یک دانش است.

در ایران ما اما مگر چند نفر هستند که این کار را دنبال کنند و اگر هم باشند مگر به‌جز فوتبال و چند رشته احتمالاً کمتر از انگشتان دست ورزش دیگری را می‌شناسند.

از دیشب که "فوق ماراتن" مستند "سعید کشاورز" را دیدم به این فکر می‌کنم که وقتی مقیاس دزدی و اختلاس در ایران هزار میلیارد تومان است چرا باید کسی برود دنبال دردسر و مثلاً کارگزاری پشتیبانی مالی ورزشکاران راه بیندازد.

"قدرت بیات" پسر 32 ساله و فقیر روستای قره‌باغ در نزدیکی شیراز و کارگر نظافتچی کشتارگاهی در همان روستا است و به قول خودش کود می‌روبد او در آبان ماه 1394 رکوردی را به مسافت 92 کیلومتر دویدن متوالی به نام خود ثبت کرده است و در یک مصاحبه تلویزیونی او را به‌عنوان قهرمان رکورددار دوی فوق ماراتن دنیا معرفی کرده‌اند.

هیکل قدرت بسیار شبیه دوندگان کنیایی قهرمان دو است با این تفاوت که وقتی پیش پزشک می‌رود و زانویش را نشان می‌دهد زخمی عمیق و وسیع روی زانوی او است. معلوم است بی‌مربی و بی‌راهنما وقتی صدها کیلومتر بدوی و به گمانم حتی کفش مناسبی به پا نداشته باشی بایستی سنگ باشی تا سرپا بمانی؛ تصوری که قدرت از خود دارد.

قدرت می‌دود برای این‌که کود نروبد. می‌خواهد آبرومند زندگی کند. و رویای زندگی خوب قدرتمندترین انگیزه او برای دویدن و بیش‌تر دویدن است. می‌گوید دیپلم دارم ولی حتی نمازش را یا دست‌کم قنوت نمازش را با غلط‌های پرشمار می‌خواند. او هم مثل بسیاری از مستأصلان عالم سرش رو به آسمان است ولی او چنان به آسمان چنگ انداخته که فاصله بین واقعیت خاک و خیال آسمان برایش حین مستی دویدن از بین می‌رود. امری لغزان میان شاعرانگی و جنون.

در همه دوره‌های جشنواره‌های مستندی که بوده‌ام هیچ پایانی غافلگیرکننده‌تر از پایان فوق‌ماراتن به یاد نمی‌آورم قصه‌ای که نباید لو داد و لذت تماشای آن را از بینندگان آینده آن گرفت.

فوق ماراتن هم فیلمی است درباره مردمی که ما باشیم گرفتار در چنبره سنگین حکمرانی بد.

پژوهشگر و نویسنده و کارگردان و تهیه‌کننده: سعید کشاورز (1363، شیراز، دیپلم)

تدوین‌گر: بابک حیدری

صداگذار: آرش قاسمی

1395

75 دقیقه

سعید کشاورز پیش‌ازاین مستند بلند "این مرد نیچه نیست" را درباره منتقد نامدار "عبدالعلی دستغیب" ساخته است.

در اینجا حرف‌های سعید کشاورز را درباره فوق ماراتن ببینید.