مستند دیدن، یاد گرفتن و غر نزدن: چهار یادداشت بر چهار مستند.

مردان زندگی

مستندی بسیار دیدنی از یحیی رضایی که تصویربردار و کارگردان آن بوده است.  ساختن چنین مستندی این‌جوری شروع می‌شود که اعتقاد داشته باشی باید کاری کنم و بعد راهش را پیدا کنی و بروی و بسازی. سوژه این‌قدر داغ هست که خود راه بگویدت که چون باید رفت. ازاینجا به بعد نباید شلختگی کنی که یحیی شلخته نبوده است باید با موضوع رفاقت کنی و کاری کنی که فاصله‌ای بین تو و خودش نبیند و نگذارد. مردان زندگی در بیمارستان صحرایی جبهه‌ای از جبهه‌های سوریه می‌گذرد وقتی‌که حضور داعش خیلی پررنگ‌تر از حالا بوده است. از نکات چشمگیر این مستند که جالب و آشکار بود حضور پررنگ افغان‌ها در خط مقدم جبهه بود به‌طوری‌که خیلی بیشتر از سوری‌ها و ایرانی‌ها در بین مجروحان دیده می‌شدند. مستند با محوریت یک جراح جهادی که سخن‌وری توانا هم هست ساخته شده است که انتخابی بسیار درست بوده است جوری که آدم دوست داشت بازهم ببیندش و تمام نشود دیدن او و این هم از نقاط قوت این مستند است. به گمانم نمایش این مستند در دانشکده‌های پزشکی  برای طب نبرد خیلی مؤثر است. بعضی از جملاتی که یادم ماند این‌هاست: یک مریض غیراستریل زنده بهتر است از یک مرده استریل. ما اینجا مریض را زنده نگه می‌داریم؛ عمل کلاسیک نمی‌کنیم زیبایی‌اش باشد برای عمل‌های بعد. به تجربه ثابت شده است تشخیص چهار متخصص با هم می‌تواند جایگزینی برای وسایل تشخیصی باشد (وسایل تشخیصی که در یک بیمارستان صحرایی نیست).

از جملات کلیدی دیگر مستند این‌که مجروحان اینجا از طلا ارزشمندترند چون آدم‌های بی‌جایگزین هستند.

دکتر وحید حمیدی اما مهم‌ترین دل‌خوشی زندگی‌اش را نه این دانست که چه جراح موفقی شده است و جه جان‌ها نجات داده است. نه گرم‌ترین لحظه زندگی‌اش این بود که شهید حاج ابراهیم همت روزی در نوجوانی‌اش به شانه‌اش زده است و گفته است که از خودمان است. باشد که نوبتی مستندسازی بیاید و درباره رابطه جادویی فرماندهان جنگ هشت‌ساله خودمان با نیروهایشان مستندی بسازد.

صدای رفیقمان حامد باقری تنها هم در این مستند خیلی دل‌نشین شده بود و درست سر جایش نشسته بود.

عروسی دختر زینت

فرهاد ورهرام که استادی برازنده اوست، مستندی مردم‌نگارانه درباره آیین مفصل و درازدامن هفت‌روزه عروسی در روستای سلخ قشم ساخته است که به گمانم بین مستندهای خودشان هم فقط یک رقیب دارد که پیر شالیار باشد. به‌دقت و با پرداختن به جزییات ساعت‌به‌ساعت، این عروسی مفصل را گزارش می‌کند. مراسمی بسیار پرهزینه که حاکی از رونق اقتصادی در سلخ است و البته رونق آنجا هر عاملی داشته است نمی‌شود از حضور خانم زینت دریایی که چند بار موضوع فیلم و مستند بوده‌اند غافل شد. از گفتار ایشان و دایره واژگانی بسیار گسترده او و هم‌چنین از کتابخانه‌ای که در خانه دارد و یکی‌دوبار نشان داده می‌شود، می‌شود فهمید که با یک خانواده فهیم کتاب‌خوان طرف هستیم که لابد برای بهره‌مند شدن از فرصت‌ها و بهره‌مند کردن دیگران توان کافی دارد.

انواع آیین‌ها در طول زمان مثل یک موجود زنده رشد می‌کنند و می‌بالند. تغییر می‌کنند و کم‌وزیاد می‌شوند ولی در یک جامعه سالم آیین‌ها در یک نقطه تعادلی به حیات خود ادامه می‌دهند. به‌گمانم این‌که در ایران امروز با آیین‌های خلق‌الساعه من‌درآوردی چه در سوگ و چه در سور مواجهیم و گاهی با آیین‌های ریشه‌دار مبارزه هم می‌شود نشانه‌ای بر بیماری و بی‌تعادلی جامعه ماست. از دست رفتن آیین‌ها می‌تواند ریشه اقتصادی داشته باشد. یعنی نمی‌شود که یک آیین پرهزینه را همچنان در وضع اقتصادی بد کنونی زنده نگه داشت ولی گاهی آیین‌ها با اهرم‌های قدرت‌مند اجتماعی اعتقادی فرهنگی بیرون رانده می‌شوند. در اینجاست که می‌شود نشست و فکر کرد که آیا این آیین از‌دست‌رفته یا نیمه‌جان را باید نگه داشت؟ باید احیا کرد؟ یا همان بهتر که اثری از آن باقی نماند؟ فقط در یک جز از این آیین‌ها یعنی  موسیقی، به قول خانم دریایی همه جور موسیقی خوب است و با موسیقی پاپ (که دارد رایج می‌شود بلکه جای موسیقی قدیم را هم اشغال کرده است) مخالفت هم نکنیم (و چرا مخالفت شود؟) چرا موسیقی و نواهای ریشه‌دار از دست بروند؟

به‌هرحال معلوم نیست تا پنج سال یا ده سال دیگر چنین مراسمی را بشود دید و فیلمش را ساخت و احیاناً در گوشه و کنار ایران هنوز چنین آیین‌هایی زنده مانده‌اند و ای‌کاش تا دیر نشده است برای ثبت آن‌ها کاری بکنیم.

برای کار اساسی در این حوزه لازم است مستندساز به‌جز دانش و تجربه سینمایی به مبانی مردم‌شناسی آگاه باشد و از این منظر داشتن فرهاد ورهرام یک موقعیت ویژه برای سینمای مستند ایران است.

چشمان اورسن ولز

مکرر از هم‌کلاسی‌ها و هم‌مدرسه‌ای‌هایم در دانشکده صداوسیما شنیده‌ام که ما قدر آقای عمامه‌پیچ را ندانستیم و نفهمیدیم چه به ما درس می‌دهد. استاد یعقوب عمامه‌پیچ مدرس طراحی در دانشکده بودند و به‌گمانم هستند. برای همین به پذیرفته‌شدگان رشته سینما در هر جای ایران پیشنهاد می‌کنم همان هفته‌های نخست ترم یک این مستند درجه یک را پیدا کنید و ببینید تا بدانید که در دوره تحصیلی‌تان باید دنبال چه جور آموختنی‌هایی باشید.

شاهدان پوتین

هرچه گورباچف در مستندی که از او دیدیم دل‌چسب بود پوتین دافعه داشت. واقعاً عجیب است چهره‌ای که در پلان نخستش این‌جور خجالتی به نظر می‌رسد چطور این‌جور بااقتدار بر روسیه حکومت می‌راند. فصلی در همین مستند هست که در آن  گورباچف حضور دارد و می‌تواند تکمله‌ای بر مستند گورباچف هم باشد. جایی که گورباچف خیلی روشن تصریح می‌کند که نمی‌خواسته است هم‌سرنوشت با ناپلئون نهایتاً تبعید و زندانی شود و به‌جای دیکتاتوری راه اصلاح و گذار به دموکراسی را انتخاب می‌کند و مستند شاهدان پوتین یک‌سره درباره باگ‌های دموکراسی است. از یک دیپلمات باسابقه در برنامه‌ای تلویزیونی شنیدم که سیاست خارجی چیزی جز رابطه دولت‌مردان و حکومت‌کنندگان با هم نیست. هم چنان این افراد هستند که رابطه کشورها را با هم شکل می‌دهند و برای ما در ایران شناخت چهره‌های اصلی کشورهایی که نسبتشان با ما زندگی روزمره‌مان را تحت تأثیر دارد چیز مهمی است و کاش ازاین‌دست مستندها را بشود بیشتر دید و حتماً با زبان‌اصلی و زیرنویس. شکل حرف زدن آدم‌ها برای شناختنشان مهم است.

 

 

مستند دیدن، یاد گرفتن و  اندکی غر زدن: پنج یادداشت بر پنج مستند.  

بهارستان خانه ملت

سامان‌بخشی به انبوهی از اطلاعات تاریخی در یک بازه زمانی 110 ساله در یک مستند 75 دقیقه‌ای کاری دشوار است که بابک بهداد در بهارستان خانه ملت از پس آن برآمده است. مستند درباره سایت میدان بهارستان و ساختمان مجلس شورای ملی است. مستند کاملاً در غیاب ساختمان هرمی‌شکل مجلس جدید شورای اسلامی ساخته شده است ولی اشاراتی به مسجد سپه‌سالار و نظامیه و اندکی هم باغ نگارستان دارد. عمارت مسعودیه نیز غایب است. به‌طور خیلی طبیعی پرداختن به بهارستان به تاریخ مشروطه گره خورده است و بخش عمده‌ای از این مستند هم تاریخ مشروطه ایران است. با چنین موضوع وسیعی به شکل متنوعی می‌شود برخورد کرد و به قول قدیمی‌ها هر خاله یک‌جور آش درست می‌کند مهم خوش‌مزه بودن آش است و به رسمیت شناختن تنوع طعم. اینجا مهم خلق ریتم مناسب و گستراندن تصویر به شکلی است که مخاطب علاقه‌مند حس تکراری بودن نداشته باشد و بهارستان خانه ملت این‌طور بود و حاضران خوشبختانه 76 دقیقه در سالن ماندند و فیلم را تا به آخر دیدند. بخشی از موفقیت فیلم غیر از بنیان تحقیقاتی پذیرفتنی آن با صرف وقت و انرژی در بازآرایی تصاویر و اکتفا نکردن به عکس‌های خام بازمانده از دوره قاجار است. مخاطب می‌فهمد که کارگردان به او احترام گذاشته است و پیش خودش نگفته است: همین است که هست. رعایت همین ظرایف است که کار خوب را از کار بد جدا می‌کند. گفتم چنین موضوع وسیعی را به انواع راه‌ها می‌شود روایت کرد و این‌که سلیقه من یا دیگری چیزی دیگری باشد مستند را بی‌ارزش نمی‌کند. بابک بهداد در این مستندش کم‌فروشی نکرده است.

همایون

مستندی است درباره همایون صنعتی‌زاده ساخته پیروز کلانتری. صمیمیتی در فیلم هست و این صمیمیت ناشی از این است که مستندساز خیلی بی‌تکلف در فیلم نه با تصویر که با صدایش و گپ‌وگفتش با ما خود را پنهان نکرده است و خیلی روشن دارد می‌گوید که من دارم همایون خودم را برایتان تعریف می‌کنم و چه‌بسا دارم خودم را که چند وقت است درگیر شرق ایرانم برایتان تعریف می‌کنم. صدق کم یابی در فیلم موج می‌زند. کمتر از ده نفر از آشنایان آقای صنعتی‌زاده درباره او حرف زده‌اند و تا تیتراژ نامشان نیامده است. کاری بیرون از عرف مستندسازی و البته موجب قدرتمند شدن روایت از کسی که قرار است قهرمان شود قرار است فراتر از آدم‌های معمولی باشد. یاد حدیث معروف حضرت امیر افتاده بودم که انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قیل و یاد این افتادم که بسیاری از قهرمانان قرآن و اشخاص دیگر بازی بدون ذکر نامشان در قرآن حاضرند یکی از بزرگ‌ترینشان خضر نبی در داستان خضر و موسی. نکته بامزه دیگر همایون تصویر کردن شعرهای او بود با تمهیداتی که اجرای ساده‌ای دارند ولی شعر خواندن برای مستند ویدئویی را از شعر خواندن برای رادیو متمایز می‌کند. توازن بین کسانی که همایون خودشان را در فیلم روایت می‌کنند نیز امتیاز دیگر مستند است این‌که خادمان منزل او در کنار همکاران فرهنگی‌اش و در کنار همکاران کسب‌وکارهای غیرفرهنگی او حاضر باشند و همه این‌ها با شعرهای خودش به هم پیوند بخورند آلیاژ دلپذیر قدرتمندی ساخته است.

پرسپولیس شیکاگو

پرسپولیس شیکاگو مستندی پاکیزه و خوش‌برورو نه درباره تخت جمشید که درباره تاریخ کشف تخت جمشید است اثر جناب ارد عطارپور عزیز. صدای بسیار آدیوفونیک شهرام درخشان اثر تصویر را تشدید می‌کند و هیجان مخاطب علاقه‌مند به تاریخ ایران را لحظه‌به‌لحظه، پله‌به‌پله بالا می‌برد تا بالاخره در نقطه پیروی ایران بر آمریکا در دعوای مرتبط با برگرداندن گل‌نبشته‌های گلین تخت جمشید کف مرتبی بزند. پژوهش کافی درباره کار و رسیدن به فرمی شسته‌رفته برای گزارشان مخاطب را سرراست به موضوع می‌رساند و دامنه آشنایی‌اش را با ماجرا گسترش می‌دهد. در پرسپولیس شیکاگو از آثار سنگی بارها دیده شده تخت جمشید فراتر می‌رود و زندگی جاری در آن و پیرامونش را از لابه‌لای گزارش گل‌نبشته‌ها ظاهر می‌کند و این کار نه با تمهیدات مثلاً انیمیشنی که با صدا رخ می‌دهد جوری که خیال تو را می‌برد تا پشت در خانه زن تازه‌زایی که دارد از شاه هدیه‌ قدم نورسیده‌اش را می‌گیرد.

می‌ماند یک نکته که واقعاً برای چنین مستندی نادیده گرفتنش خوب نیست. متن در چند جا غلط خیلی آشکار ویرایشی دارد. واقعاً نمی‌فهمم چرا کارگردان‌های معتبر سینمای مستند ما اهمیت این ماجرای ویرایش را متوجه نمی‌شوند. واقعاً حیف فیلم خوبی چون این کار و صدایی که معلوم است دارد تمام توان خود را برای بهترین اجرا صرف می‌کند ولی متن غلط دارد و آن‌هم به‌کرات. همچنین تغییر ناگزیر لحن متن از گزارش حماسی تاریخ به گزارش ساده اکتشاف در تخت جمشید یکی دو بار باعث ناهماهنگی در اجرای متن شود. به گمانم راه درست برای رفع این اشکال این است که چنین متونی با دو گوینده و البته در شرایط یکسان صدابرداری خوانده شوند و یا این‌که گوینده واحد با شنیدن صدای خود برای رفع افت صدا تمهیدی به کار برد.

باد

حمید جعفری بار دیگر در سینمای مستد زار را و باد را دست‌مایه کار قرار داده است با این تفاوت که مستندهای این موضوع (آن‌ها که من یادم هست) همدلانه با موضوع ساخته می‌شدند جوری که فکر می‌کردی خب این هم روشی برای درمان است. ولی در این مستند با پرداختن به جزییات و گزارش حواشی درمان در کنار جلسات اصلی موسیقی مخاطب به همه‌چیز مشکوک می‌شود تا اینکه در پایان کار و درمان نشدن مریض می‌فهمد که کل ماجرا یا پوچ است و یا این‌که بابا زار، ماما زارهای متبحر قدیم نسل‌شان ورافتاده است و دیگر رمقی برای این سنت نمانده است.

تصویربرداری این مستند در بسیاری از نماها بدون نور کافی انجام شده است و کیفیت تصویر دست‌کم برای پرده بزرگ آزارنده بود. در تدوین هم معلوم نیست چرا فقط در یکجا تصویر ابزار نور‌پردازی و گروه تصویربرداری باقی مانده بود. اگر در طول فیلم چنین چیزی بود می‌شد گفت روششان بوده است ولی وقتی فقط یکجا این‌طور است و حذف هم آسیب نمی‌زند به گمانم مشکل تدوینی است.

به نظر مخاطب اصلی این مستند مسئولان وزارت بهداشت هستند که بروند و برای پالایش طب سنتی کاری کنند و خوب از بد آن را جدا کنند. خوردن خون بز چه ربطی به درمان دارد؟!

ملاقات با گورباچف

از این مستند ورنر هرتسوگ دو جمله را نقل می‌کنم:

وقتی پدر گورباچف بعد از تمام شدن جنگ به روستایش برمی‌گردد و میخائیل نوجوان به استقبالش می‌رود؛ پدر فرزندش را بغل می‌کند و می‌گوید ما آن‌قدر جنگیدیم تا جنگ تمام شد و تو هم این‌جور زندگی کن. گورباچف می‌گوید این جمله در زندگی‌ام خیلی مؤثر بود.

عمه پیر گورباچف که او را میشا صدا می‌کند نابینا شده است و ناتوان و به گورباچف می‌گوید من دیگر باید بمیرم و پیر شدم و چشمانش گریان می‌شود. میخاییل (میشای عمه) ولی خیلی جدی به عمه‌اش می‌گوید این چه حرفی است؟ انسان پیشنهاد می‌کند و خداوند می‌پذیرد. قادر متعال.

خیلی‌خیلی زشت بود که نسخه فور پری‌ویو با آن واتر مارک گنده بالای صفحه را برای اکران استفاده کردند.

اگر توانستید این مستند را ببینید.

 

 

مستند دیدن، یاد گرفتن و غر نزدن: پنج یادداشت بر پنج مستند. همین.

 

در قلمرو دم‌عنکبوتی

فتح‌الله امیری مدت‌هاست که یک برند معتبر مستندسازی حیات‌وحش است. با اطمینان می‌شود فیلم‌هایش را دید و خیالمان راحت باشد که وقت‌مان تلف نمی‌شود. در قلمرو دم‌عنکبوتی تعلیقه‌ای بر حیات در رگ‌های سرد از مستندهای پیشین او است. هم‌چون کارهای دیگر گذشته‌اش یک مستند محض حیات‌وحشی نیست و به‌جز متن حواشی و پشت‌صحنه مستند هم روایت می‌شود. می‌شود برخی مستندهای امیری را ترکیبی و آلیاژی از دو عنصر دانست: یکی خود موضوع اصلی که این‌جا افعی دم‌عنکبوتی ایران یا مار گچی است و دیگری داستان ساخت مستندی درباره موضوع اصلی. در این میان قصه‌های خرد دیگری هم وارد می‌شوند و حکم نمک و فلفل ماجرا را دارند. در این مستند یک دانشجوی دکتری زیست‌شناسی و حضور یک خزنده‌شناس برجسته جهانی خردک‌قصه‌های داستان هستند. در مستند در قلمرو دم‌عنکبوتی حضور خود این افعی شگفت‌انگیز و جذاب (حتی برای کسی چون من که مارهراسی ناجوری دارد و معمولاً و بلکه همیشه از تماشای مستند درباره مار پرهیز می‌کند) این قدر پررنگ هست که حواشی و پشت‌صحنه علی‌رغم اهمیت‌شان کم‌رنگ شوند. معمولاً مستندهای حیات‌وحش ایران در نماهای دور و در کلیت حیات‌وحش می‌گذرند ولی در این‌جا با صرف وقت بسیار و با شکیبایی که بدون آن نمی‌شود مستند حیات‌وحش واقعی ساخت تصاویر نابی از زندگی دم عنکبوتی ایران گرفته شده است. نبرد دو مار نر برای تصاحب یک ماده، معاشقه و مغازله دو مار، آب خوردن مار زیر باران و بالاخره فصل درخشان شکار پرنده که درواقع کارکرد دم عنکبوتی این مار را نشان می‌دهد که ابزار فریب‌کاری اوست برای شکار پرنده‌ها. پرنده بخت‌برگشته به هوای گرفتن عنکبوت سراغ مار می‌آید و در آنی مسموم و فلج و شکار می‌شود.

فتح‌الله عزیز ما با مستندسازی‌اش رفتار مردم منطقه را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و موجب می‌شود که آن‌ها به‌جای ترس از مار و کشتنش در پی حفاظت از زندگی آن‌ها برآیند.

خدا امثال او را زیاد کند.

 

مسافر فوکوشیما

این مستند را چون در سئانس نمایش دم عنکبوتی بود تصادفاً دیدم ولی از تماشایش خوش‌حالم. زندگی ما ایرانی‌ها در زمانه اکنون با پدیده‌ای گره خورده است و خوشی و ناخوشی‌مان به آن بسته شده است که اسمش انرژی هسته‌ای است. هشت سال و بلکه بیشتر دست‌کم روزی یک‌بار شنیده‌ایم که انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و منظور این بوده است که می‌خواهیم انرژی هسته‌ای را برای تولید برق و دارو و مانند آن استفاده کنیم و نمی‌خواهیم بمب بسازیم و کسی را بکشیم. حرف مسافر فوکوشیما ولی این است که انرژی هسته‌ای غول چراغ جادویی است که اگر آزاد شود بمب و غیربمبش فرقی ندارد. می‌کشد . اگر بمب باشد یک‌هو می‌کشد اگر بمب نباشد ذره‌ذره زجرکش می‌کند تا بکشد. قبل از نمایش مستند افشین والی‌‌نژاد پیش از نمایش مستند گفت من نمی‌دانم چرا 80 بار به فوکوشیما رفتم ولی خب این مستند نشان داد که می‌رود که مطمئن شود انرژی هسته‌ای چیز خوبی نیست.

کارگردان این کار معصومه نورمحمدی است.

 

پرتره خانم فرخزاد

دوست عزیزی که برای سینمای مستند ایران زحمات زیادی کشیده است می‌گفت: مستند پرتره خانم فرخزاد راش است. این حرف را نمی‌پذیرم. اگر می‌گفت این چه کیفیت نامقبول شبیه وی.اچ.اس در تصاویر بود! قبول داشتم. ولی این‌که این مستند ارائه راش است مثل این است که مشق شب کیارستمی یا 021 شیروانی را راش حساب کنیم. کمتر از سی زن نشسته‌اند روبه‌روی دوربین و دارند درباره شناختی که از فروغ فرخزاد دارند حرف می‌زنند. بیش از آن‌که فیلم درباره فروغ باشد درباره نسبتی است بین یک جامعه آماری محدود از زنان امروز ایران با زنی بزرگ که بیشتر از نیم‌قرن است درگذشته است. بهترین جمله‌ای هم که در فیلم شنیده شد این بود که کسی بعد از فروغ نتوانست ادایش را دربیاورد.

رسیدن به این فرم کشف جدیدی نیست ولی اجرای آن و انتخاب آن چه که به کار مستند می‌آید و دور ریختن آن‌چه مستند را از هسته معنایی منتخب دور می‌کند کار وقت‌گیر و دقیقی است که آن را بر جایگاه هنر می‌نشاند و چه خوب که هیئت انتخاب این مستند را علی‌رغم کیفیت غیرحرفه‌ای تصویر و تصویربرداری‌اش در میان آثار این دوره جشنواره گنجانده است.

کارگردان این مستند ماهور میرشکاک است.

میدان جوانان سابق

خانم مینا اکبری روزنامه‌نگار شناخته‌شده‌ای در حوزه سینما هستند یا بودند چون بنا به گزارش مستندشان عطای این کار را بر لقایش بخشیده‌اند. عکسی یادگاری در میدان جوانان (میدانی نزدیک حسینیه ارشاد و سرآغاز شمالی خیابان ارسباران در تهران) بهانه‌ای برای جست‌وجو است. این عکس را به پیشنهاد آقای ماشاالله شمس‌الواعظین، آقای عباس کوثری می‌گیرد و نزدیک به هفتاد روزنامه‌نگاری که در روزنامه جامعه کار می‌کردند در آن حضور دارند. بیش از چهارپنجم آن‌ها جوان‌های زیر سی سال هستند شاید هم بیشتر. خود خانم اکبری در آن موقع دانشجوی کارشناسی بوده است. چشم همه برق می‌زند.برق امید. (شاید من دوست دارم این برق امید را در چشمان حاضران این عکس ببینم.) مینا اکبری می‌خواهد ببیند دوستان این عکس و اساساً طیفی که در آن موقع کار روزنامه‌نگاری می‌کردند چه می‌کنند و کجا هستند؟ سه نفر از حاضران در عکس (آقای شمس – و این گفتن آقا به جناب شمس الواعظین در فیلم واجد معنایی مثل بزرگ‌تر بودن، استاد بودن، ماهر بودن کاریزماتیک‌ بودن، محبوب بودن است- و خانم لیلی فرهادپور و خانم لیلا نصیری‌ها) و سه نفر بیرون از عکس خانم‌ها سیما سعیدی و نیوشا توکلیان و آقای احمد غلامی قصه آن زمان و تا حال را تعریف می‌کنند. (سیما سعیدی بیشتر تحلیل می‌کند و کمتر روایت می‌کند) و این شش پاره روایت ماجرا را پیش می‌برد جوری که مخاطب با اکوسیستم روزنامه‌نگاری ایران چه در آن زمان و چه در حال حاضر یعنی همین دوره دوم ریاست جمهوری حسن روحانی آشنا شود. در پایان وقتی می‌خواهند عکس را بازسازی کنند حدود ده نفری هستند و به گمانم عینک دودی آقای شمس برای این است که اگر چشمش خیس شد پنهان باشد. آقای شمسی (همان جناب شمس الواعظین کیهان فرهنگی دهه شصت و کیان و شرق و جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان) که در میانه بیابان‌های جاده ساوه مزرعه‌ای زده است و در در آن جا مرغابی هم می‌چراند. مزرعه‌ای که اگر سبزی و باری دارد ما که ندیدیم.

برخلاف تصوری که در ابتدا از مستند نخست یک روزنامه‌نگار در ذهنم بود؛ میدان جوانان سابق  خیلی جان‌دار و زنده و درواقع ویدئویی بود و نمی شود آن را با ویس ریکوردر روزنامه نگاری ضبط کرد. این‌طور نبود که بشود با پیاده کردن متن گفته‌ها به محتوای کامل آن پی برد. برای فهمیدن درست مستند میدان جوانان سابق باید و باید فیلم را دید (روی دیدن تأکید می‌کنم) و این برای یک مستندساز تازه‌کار موفقیت امیدبخشی است.

تمام چیزهایی که جایشان خالی است

این‌که درگیر زندگی یک نفر بشوی و وقتی می‌میرد، مرگی که از دقایق نخست فیلم اعلام شده است، باز بغض گلویت را بگیرد و وقتی چراغ‌ها را روشن می‌کنند ببینی چشم‌های زیادی خیس است یعنی کارگردان به هدف زده است. تمام چیزهایی که جایشان خالی است  مستندی به روایت زنی است که پنج سال پیش درگذشته است. معلوم است که درباره کار و درباره زندگی شخصیت محوری مستند جست‌وجوی کافی شده است و نشسته‌‌اند و فکر کرده‌اند و با چشم باز ماجرا را پیش برده‌اند. چیز زیادی نباید برای میز تدوین در چنین مستندی باقی می‌مانده است.

به‌جز موضوع اصلی مستند که سرطان پستان است نکته بسیار جالب دیدن زندگی گروهی از ما مردم است که کم‌شمار هم نیستیم و به شکل انتخابی رعایت آنچه را می‌کنیم که به دین منتسب است و مشخصاً به فقه و توضیح المسائل مرتبط است. شاید این نخستین بار بود که چنین زندگی در سینمای مستند ایران نشان داده می‌شد. این‌که خانواده‌ای به نماز مقید باشند، زیارت به مشهد بروند که آرام شوند، در امام‌زاده صالح نتیجه آزمایش را باز کنند که اگر بد بود بتوانند آرام بگیرند، مکرر حرف از دعا کردن بشود ولی چندان به حجاب مقید نباشند یا با روسری برقصند یا شنیدن موسیقی که خیلی رایج‌تر است. این گروه بزرگ اجتماعی در سینمای مستند و نه البته داستانی و مخصوصاً نه داستانی قبل انقلاب در سینمای مستند دیده نمی‌شوند یا دست‌کم من ندیده بودم.

فیلم خوبی است و به نظرم دیدن یک بار آن برای همه زن‌ها خیلی لازم است هرچند هیچ توصیه و پیشنهادی برای قبل از ابتلا ندارد و همه حرفش مرتبط به بعد از ابتلای به سرطان است.

کارگردان این کار زینب تبریزی است.