تبليغاتX
از سینمای مستند

از سینمای مستند

یادداشتهایی درباره سینمای مستند

وقتی که بغض ابرها به گلوی مخاطب مینشیند؛ درباره "وقتی ابرها پایین می آیند کار معین کریم الدینی

معین جان!

وقتی که کاری را دوست داری؛ نه به خاطر این که تکنیک خیره کننده ای دارد و نماها چشمت را مینوازند و کاتها عجیب درست درآمده اند و موسیقی، خوب سر جایش نشسته است و صدا چه کارکرد درستی داشته است؛ نه؛ وقتی کاری را دوست داری به خاطر این که از نمای هفتم هشتمش وقتی که نام "حسین" برده میشود و صدایش هم صدای رفیقت باشد که تو باشی؛ بغضی میچسبد بیخ گلویت و رهایت نمیکند تا وقتی که چراغ های سالن نمایش را روشن کنند و تو ببینی که دلت چه نرم شده است؛ وقتی این کار را دوست داری، چه باید بنویسم؟


ما و 53کشور دیگر مسلمان نشین هستیم که به ما میگویند کشور های اسلامی و البته اگر میگفتند مسلمان نشین، درست تر بود. از این 53 کشور که بیشتر از یک میلیارد نفر جمعیت دارند، بخش عمده شان شیعه نیستند؛ تمام ماجراهای معنوی و مذهبی و فقهی شیعگی به کنار، برای ما ایرانیها که شیعگی را صورت بندی کردیم؛ ماجرا هویتی است. عربهایی که به میهن ما تاختند و تا هفت قرن باقی ماندند؛ چرب و شیرین ایران بسیار برشان مزه داد و این جماعت که تا پیش از ظهور پیامبر رحمت، به جز چند سروده درست ودرمان چیزی به تاریخ بشریت نیفزوده بودند؛ کارشان به جایی رسید که تاج کیانی طلب کردند و به نامشان خطبه میخواندیم و باجشان میدادیم و اگر فکر میکنیم که طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان و فلان و بهمانیان سلسله هایی ایرانیند, عمده اش فریب دادن خودمان است که این ها متحدان و کارگزاران شام و دمشق و بغداد بوده اند واستثناهایش ناچیزترند از آن که بخواهیم؛ پررنگشان کنیم. تا این که مغولان به تدبیر شیخ بزرگ خواجه نصیر توسی؛ زحمتشان را کم کرد. نزدیک دو صد سال گذشت تا خردمندان سلسله صفویه فهمیدند که اگر بخواهند ملتی را که ما باشیم سرپا نگه دارند؛ نیاز است به ساختن هویتی متفاوت از جهان آن روز عربی-ترکی اسلام. پروژه ناتمام جمعیت های کم شمار شیعیان دیلم و قم و کاشان را آنها تمام کردند. رسمیت دادن به تشیع، توانست استقلال ما را در برابر عربهایی که در همه قرون پس از اسلام ما ایرانیها را موالی خود میخواندند و باج و خراج میطلبیدند؛ تامین کند و حفظ کند و میبینی که هنوز که هنوز است در هر فرصتی نیش خود میزنند و زهر خود میپاشند و روشن ترینش کشتن 240 هزار تن از ما بود در جنگ با عراق که همه شان بودند و در اسارتگاه های ایران از دهها کشور عربی و افریقایی عرب مزدور دیده میشد.

پس میبینی که شیعگی نزد ما ایرانیها، مسئله ایست هویتی. و این تازه بیشتر به امر دنیامان می آید و  خدا مرا ببخشد که این قدر خاکی و زمینی ماجرا را دیدم.

ماجرا اگر  میل به آسمانها باشد  که از زبان اهلش شنیدنی است.

خلاصه کلامم این که برنامه سازی برای تحکیم و گسترش هویت ملی ما وابستگی تامی دارد با تشیع. حال اگر مرزهای هویتی ما در بیرون از خاک میهنمان گسترده باشند که یافته اند؛ نشان دادن این گسترش و هویت منتشر برای تقویت روحیه ملی ما بسیار موثر است و از این جاست که این مستند، بسیار اهمیت می یابد.

اما شیعگی بیش از هر چیز به محبت پیشوایانش است که برپاست و این محبت را هوشمندانه جامعه شیعی؛ نمایشی کرده است و این نمایش ها در عالَم کوچک شیعه، برای خودش رنگین کمانی است و عمود خیمه این نمایش ماجرای کربلاست در غوغای عاشورا.

این طور است که میبینی خرد جمعی شیعیان، خودجوش از فرصت مرگ صدام و بعث بهره میبرد و به یک باره کربلا را صحنه بزرگترین نمایش مذهبی دنیا می کند و جمعیت حاضر در کربلا در دو-سه اربعین این سالهای اخیر حتی از جمعیت حج گزارانِ حج تمتع بیشتر بوده است تاجایی که در اخبار میخوانیم.

 برایم ماجرای ساخت فیلمت را گفتی؛ دیدم ماجرا "توفیقی" بوده است، بختیاری ات بوده است که این جوان محمودآبادی را روی اینترنت پیداکنی و بروی و عشق مردم شهر کوچک محمود آباد را به حضرت سیدالشهدا علیه السلام تصویر کنی و نشان بدهی که وقتی نمایش درست کار کند؛ حتی هندوان هم در نمایش حضور فعال و نه حضورِ همچون تماشاچی خواهند داشت.

هندوستان از کشورهای اسلامی نیست ولی جمعیت مسلمان آن نزدیک به سه برابر جمعیت ماست و جمعیت شیعیانش هم تقریبا با ما برابر است و گفته میشود که پس از ما دومین جمعیت بزرگ شیعه در آن زندگی میکند. اگر رسانه ملی (!!) ما دست اهلش بود؛ و اگر به جای شعار دادن های مفت، کارشناسان دلسوز کاربلد در مصدر تصمیم گیری بودند؛ چنین ظرفیتی را نادیده نمیگرفتند. (چنان که به جز جمعیت شیعی هند جمعیت بسیار موثر پارسیان هند هم آنجا با ما قرابت بسیار دارند و البته گویا خودبرتر بینی افراطی در آنها دیده میشود.)

به هر حال این بار نخستی بود که من مستندی درباره شیعیان هند میدیدم که خوشبختانه درست به هدف خورده بود و همان چیزی را نشان داد که باید میداد: عشق به سیدالشهدا امام حسین علیه السلام.

فیلمت را که میدیدم؛ مرتب به یاد این سخن پیامبر می افتادم که: إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً . و مومنان در همه جای عالم پراکنده اند و چه بسا ایمان داران مسلمان هم نباشند.

خدای مهربان توفیقت را بارها تکرار کند. برای خودت و برای همه ما.


وقتی ابرها پایین می آیند

آیین عزاداری برای سیدالشهدا و یارانشان در قلعه محمود آباد هند

تهیه کننده و کارگردان و پژوهشگر و نویسنده و تدوینگر و گوینده متن: معین کریم الدینی

تصویر بردار: سامان لطفیان عزیز که خودش بعد از این کار رفت به تبت و مستندی دیگر ساخت که منتظرش هستیم و دیپلم افتخار جشونواره فجر را هم برای همین مستند از دست استادمان دکتر ضابطی جهرمی گرفت. دستش درد نکند.

تهیه شده در الکوثر

1390


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 2  توسط احسان راطبی  | 

کوچیدن اجباری از دورانی که روزگارش سر آمده است. (درباره "خانه قمر خانم" کار آیدا پناهده)

"خانه قمرخانم" ساخته آیدا پناهنده هر چند در ظاهر مستند پرتره مینماید؛ ولی مستندی اجتماعی است که با کانونی کردن چهره ای آشنا و ناب شرایط دشوار زیستن در جامعه کنونی ایران را نمایش میدهد. (در پایان نامه دوستم امید خالقی درباره مستند پرتره، امده است که اساسا مستند پرتره باید درباره مشاهیر باشد.)

"قمر خانم" نمونه ای از انبوه شهروندانی است که ریشه در خاک سنت این مرز پرگزند (به قول دکتر بهنام اوحدی) دارند و با مظاهر تجدد آشنایند و نیم بند با آن زندگی کرده اند و در آرزوی تجدد مانده اند و در وضعیت بسیار دشوار شتر مرغی خود روزگار را به سر آورده اند. قمر خانم اما این دشواری را با مواجهه صادقانه خود تاب آورده است و رندانه از آن گذشته است. تا حال که باید بکوچد. نوه هایش که پسرانش چند بار از آنها میگویند؛ تاب ماندن در خانه پلاک 220 خیابان آذربایجان را ندارند. نوه ها اساسا در فیلم بسیار کم دیده میشوند. انگار خانه، خانه آنها نیست. آنها میخواهند به بالای شهر بروند. در این میانه شهر به آنها به قدر کافی خوش نمیگذرد. چند بار گفته میشود که زندگی در این خانه دیگر خطرناک شده است.

یکی از پسران قمر خانم میگوید که دلش میخواهد خانه را به طور کامل تخریب کنند و نه این که بخشی از آن بماند؛ مثل خانه پدربزرگشان در خوی که چند طاقچه اتاق داییشان باقی مانده است و یادآور گذشته است. غم غربت لایه آشکار این حرفهاست؛ اما در زیر این سخنان خستگی نسلی دیده میشود که کارتن کارتن کتابهای دهه 50 روی دستش باد کرده است. سنگین و بدبار. از این سو و آن سوی عالم الگوی مبارزه گرفته است. همواره پدر و مادر را متهم خواسته است و نتوانسته است باز هم از ریشه های خود ببرد. حالا میخواهد خانه جوری خراب شود که چیزی از آن یاداور گذشته نباشد. حتی به قدری که غم غربتی را زنده کند. مرگ یک بار و شیون یک بار به قول پدر یکی از همین نوه ها، جوانند دیگر و میخواهند به ولنجک بروند. ولنجک دست کم از سطح دریا بالاتر است!

قمر خانم که مادربزرگ دانای آنهاست بغض دارد و میگوید خوب؛ خانه مان دارد سوا میشود؛ دلهامان که سوا نمیشود. واقعیت اما این است که دل در این میانه کاره ای نیست. ذهن است که جدا شده است و شکلی از زندگی را میخواهد که قمر خانم با آن اگر چه اشناست اما تعلقش به سنت دیرپا همچنان او را در خانه قدیمی نگاه داشته است.

فرزندان قمر خانم اما هرچند دیرینه خود را میشناسند و آن را در قالب قاب و لباس آویزان پدربزرگ بر دیوار پیش چشم دارند اما آشکارا نمیخواهند این دیرینه و پیشینه را با خود ببرند. پسر قمر خانم به صراحت میگوید:"دوست ندارم اینها را با خود ببرم. زور که نیست." پسر قمر خانم حتی از مظاهر تجدد, اگر کهنه شده باشند؛ گریزان است. او حتی گرامافون دستی کهن خود را به راحتی به کارگردان میبخشد؛ تا از دست آن رها شود.

فرزندان و نوه های قمرخانم انعطاف و طراوت و کودکی پابرجای او را ندارند. قمر خانم میتواند نمازش را بخواند؛ زیارتش را برود؛ 15دور صلوات نذر آقای خمینی بکند؛ در عین حال حجاب سفت و سختی نداشته باشد. 

نوه ها اما گریخته اند. کوفته تبریزی های مادربزرگ با این همه تجربه تَرَک برداشته است. و کوفته تبریزی های قمر خانم خوراک برادرش هست که از نسل اوست و حداکثر پسرانش و عروسهایش. نوه ها بیرونند. تشکری میکنند و لابد میشود حدس زد در یکی از فست فودهای شهر خود را سیر کرده اند.

انصافا عجب پازل قشنگی چیده شده است در این خانه قمر خانم.

آیدا پناهنده در یکی از جشن هایی که جایزه گرفت آرزو کرد خانه پروین اعتصامی مثل خانه قمر خانم خراب نشود. درست نمیدانم آیا او نظر به ظاهر خانه دارد یا این که باطن خانه را دیده است؟ پناهنده از خویشان قمرخانم است. عکس پدربزرگ او روی دیوار خانه قمر خانم هست. پیش از این هم از مادربزرگش در "ایراندخت" مستندی ساخته بود که لابد آن تجربه در "خانه قمرخانم" هم به کار آمده است و چه خوب.

در تمام لحظاتی که داشتم خانه قمر خانم را میدیدم؛ این مصرع در ذهنم بود که: صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی. خانه قمر خانم آینه خوش قواره ایست از آن چه در این روز و روزگار بر سرزمین ما میگذرد.

کوچیدن اجباری از دورانی که روزگارش سر آمده است.


خانه قمر خانم

تهیه کننده و کارگردان: آیدا پناهنده

تصویربردار: عماد خدابخش (دستش درد نکنه خیلی عالی بود)

تدوین: ارسلان امیری و آیدا پناهنده

74 دقیقه تولید 1390




+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 12  توسط احسان راطبی  | 

مدرسه باباقاسم با طنین آب کاشی (Baba Ghassem School in Isfahan, A.D. 1325)

بهار 1379 بود که میخواستم پایان نامه کارشناسی ام را در دانشکده صدا و سیما بسازم. چاپ نخست "هنر سینما" ی دیوید بردول و همسرش را سال 1377 نشر مرکز منتشر کرده بود و من شیفته این کتاب بودم و هستم.

بردول در این کتاب چهار سیستم فرمال غیر روایی را معرفی میکند: مقوله ای، خطابه ای، انتزاعی، تداعی گر. در واقع این، چهار شیوه برخورد برای تولید فیلم مستند است.

در مستند مقوله ای, مستندساز در یک برخورد سرراست، موضوع را به ساده ترین شکل جز بندی و آن را معرفی میکند. از کل به جز یا از جز به کل. بیشتر مستندهای خوب حیات وحش از این گروه اند. مثل این که مستندی درباره کبوتر ها بسازیم و خیلی راحت بگوییم که این کبوترها در کجازندگی میکنند؟ چنه زیرگروه هایی دارند؟ کجا زندگی میکنند؟ الگوی مهاجرتشان چیست؟ خوراکشان چیست؟ زاد و ولدشان چه جور است؟ برخورد آدمیان با آنها چه طور است؟ و مانند آن.

در مستند خطابه ای، مستند ساز هر چند به واقعیت پایبند است، اما گزاره ای را مد نظر دارد و میخواهد این گزاره را به بیننده القا کند. برای همین است که از خطابه و گفتار متن در این راه به صراحت استفاده میکند. نمونه بارز این مستندها برای ما ایرانیها مجموعه روایت فتح در زمان شهید بزرگوار سید مرتضی آوینی ست.

در مستند انتزاعی، از اشیای واقعی استفاده میشود اما با جدا کردن آنها از بافت روزمره شان, به طریقی که کیفیات تجردیدی شان جلوه گر شود. به این ترتیب ساختاری انتزاعی از شی واقعی پدید می آید. در مستند های انتزاعی معرفی و شناساندن شی در مرتبه دوم اهمیت قرار میگیرد تا ارایه بصری یک ایده ثانوی. خود من چندان در باب مستند بودن این گروه اطمینان ندارم ولی چون بردول این فیلمها را مستند دانسته است و نه مثلا فیلم تجربی و آوانگارد و مانند آن؛ میپذیرم که مثلا جام مارلیک استاد محمدرضا اصلانی و یا چیق باز هم اثر ایشان مستند انتزاعی است. این روزها برخی از آثار این گروه را در گالری ها با عنوان ویدیو آرت میشود دید.

در گروه آخر یعنی مستند تداعی گر، هدف با مستند خطابه ای تقریبا یکسان است اما به جای اتکا به خطابه، مستندساز با استفاده از تکنیک های تدوینی و چیدن تصاویر پشت سر هم به گونه ای که معنای ویژه ای را برساند، مستند خود را سازمان میدهد. این گونه شبیه به مستند انتزاعی با فنون ادبی نزدیکی دارد. فیلمهای "گادفری رجیو" مانند "زندگی بدون توازن"در این گروه هستند. 


القصه، میخواستم برای پایان نامه ام بروم و در یک فروشگاه بزرگ مثل شهروند و یا سپه و یا رفاه و به هر چهار روش مستندی بسازم. مستندی که بیشتر جنبه آموزشی داشت و میخواست این چهار سبک مستندسازی را معرفی کند.

طرح را که برای استاد بزرگوار جناب دکتر احمدضابطی جهرمی گفتم. ایشان مکث کوتاهی کردند و بعد فرمودند، راطبی دست از این روشنفکر بازیها بردار. برو اصفهان و یک جای تاریخی پیدا کن و مستندی بساز که اگر مستندت خوب نشد؛ دست کم سندی برای تاریخ کشورمان باقی بماند. و من حرف آقای جهرمی برای حکم بود و هنوز هم هست.

یک راست رفتم کتابخانه و کتاب آثار ملی اصفهان زنده یاد دکتر لطف الله هنرفر را خواستم که گفتند نزد آقای "حسین ایران نژاد" است.

آقای حسین نژاد کارشناسی ارشد تاریخ داشت و باز آمده بود کارشناسی ارشد بگیرد و این بار برای تهیه کنندگی.

وقتی که پیش او رفتم، ایشان پیشنهاد کرد که مدرسه باباقاسم اصفهان موضوع خوب و ارزنده ای ست. ایشان متخصص دوره ایلخانی اصفهان بود و از بخت یاری من بود که کتاب آقای هنر فر نزد ایشان بود و موجب شد که این مدرسه به من معرفی شود.

پایان نامه ام را سعید توکلی فر با دوربینهای خدا بیامرز 16 میلی متری اکلر فیلمبرداری کرد (داشتیم توی امامزاده مرتضی فیلم میگرفتیم که یک خانم توریست فرنگی آمد جلو و دوربین ما را دید و گفت wow, this is antique) و سید مرتضی سیدی نژاد هم همراه ما بود و وفا پسرعمویم که بعدها تدوینگر شد. احمد فیضی هم به عنوان پایان نامه خودش آن را تدوین کرد و استاد شاهرخ خواجه نوری برایش موسیقی ساختند و دو قطعه انیمیشن آن را ناصر خالقی و مهدی صفارپور فیلمبرداری کردند. اسمش را گذاشتم: "طنین آبی کاشی" و تا به حال چند بار از کانال چهار و مستند و جام جم ؟ پخش شده است.استاد راهنمای من دکتر جهرمی و راهنمای احمد, استاد مجتبی راعی بودند.

مدرسه باباقاسم و آرامگاه او در جوارش از یادگارهای اواخر ایلخانی و اوایل آل مظفر در اصفهان هستند. نزدیک مسجد جامع. بین میدان عتیق و طوقچی. مدرسه در سال طلایی 725 هجری قمری ساخته شده بوده است و خود باباقاسم در سال 741 هجری قمری فوت میشود. درباره این مدرسه گفتنی زیاد است. فعلا طلبه نشین است و به نظرم کهن ترین مدرسه دایر در ایران باشد و قدمت آن از مدرسه مادر شاه یا چهار باغ حدود 300 سال بیشتر است.

محراب آن را حدود 1935 دزدیده اند و در حال حاضر در موزه متروپولیتن است.

گزارشی را که از این مدرسه در پاییز 1388 برای پرس تی وی گرفتیم؛ ببینید.

تصویربردار: سامان لطفیان

آهنگساز: هومن همامی

تدوینگر: وفا راطبی

با اجرای فرانه بهرامی

[اگر دوستی, همکاری, دانشجویی آن ایده تولید مستند آموزشی را که در این جا نوشتم اجرایی کرد، اسباب خوشحالی فراهم کرده است. فقط به ما هم خبر بدهد.]


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 12  توسط احسان راطبی  | 

درباره بخش مستند پانزدهمین جشن خانه سینما که خوش گذشت

خوب. اگر دو دوره پیش بود؛ بیشتر خوش میگذشت. در آن دوره؛ مهدی منیری تینار را ساخته بود و به جز خودش سیدحسن سیدی پریشان و معین کریم الدینی هم برای تینار روی صحنه رفتند و جایزه بردند. جایزه گرفتن دوستانی که توی خوابگاه با هم بزرگ شده ایم و همدیگر را با شلوارک و رکابی دیده ایم و هی توی راه روهای روزهای جوانی مان همدیگر را دیده ایم و به هم لبخند تحویل داده ایم؛ دلگرم کننده است و لذتی دارد. دست کم برای من.

دیشب بخش مستند پانزدهیمن جشن سینمای ایران برگزار شد. و خوش گذشت. جشن بود. جشنواره نبود؛ یعنی مثلا این یکی قرار است اصل جنس باشد و نه بدلش.

سعید توکلی فر و سیدمرتضی سیدی نژاد و مظفر حسین خانی و من, تقریبا چهار سال دوره کارشناسی را با هم در دو اتاق گوشه شمال شرقی طبقه سوم خوابگاه امیرآباد دانشکده صدا و سیما با هم بودیم و با میشود گفت با هم زندگی کردیم. دیگرانی هم بودند که بودند و آمدند و رفتند: محمدحسن محمدزاده که شاعر عزیز ماست و نادر پناه زاده و مجول محمود رمک و علی نوده فراهانی. ما چهار نفر, اما بیشتر با هم ماندیم. سعید از همان سالهای دانشجویی روی دور جایزه گرفتن بود و همچنان هم جایزه میگیرد و من از همان سالها منتظر جایزه های بزرگترش مانده ام که به فضل خدا دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد. مرتضی هم جایزه میگیرد. کمی کمتر از سعید. و حالا هم یکی دو سال است که مظفر هم روی دور جایزه گرفتن است. سه مستند اخیر مظفر (مسیر عشق که درباره صابون سازی آشتیان است و زندگی در تالاب که درباره محیط بانان ایستگاه پرندگان میقان در استان مرکزی است و حالا هم, خاک و تاک درباره فرآورده خوراکی شیره انگور در هزاوه که زادگاه اوست) امسال و پارسال چند جایزه برده اند و دیشب هم جایزه بهترین مستند کوتاه را از جشن سینمای ایران برد و همسرش سرکار خانم زهرا مرجانی به عنوان تهیه کننده جایزه را گرفت.

با مهدی منیری کنار هم بودیم. نخست, جایزه بهترین کارگردانی مستند کوتاه را حسن نقاشی برای "مهرا" برد و ما کمی وارفتیم. نه این که کارهای آقای نقاشی را دوست نداشته باشم ولی برای من بردن مظفر معنی میداد. بعد بهترین مستند را خواندند که کار مظفر بود و ما در کنار هم مفصل دست زدیم.

طبیعتا از آقای علیرضا شجاع نوری نمیشود انتظار داشت که شبیه ابراهیم نبوی مراسم جشن را بگرداند و

گرم کند ولی روی هم رفته اجرای شجاع نوری و کل برنامه ملال آور نبود و فضای شاد و رهایی داشت.

قرآن را هنرمندی بختیاری خواند. حمد را و توحید را. بعد فهیمدیم که به این شکل قرآن خواندن "ملامکتبی خوانی " میگویند. بسیار دل نشین بود. همین که از کلیشه درآمده بود, خوب بود.

بعد سرود جمهوری اسلامی را پخش کردند. پخش سرود که تمام شد. همه نشستند. نه دستی زدند. نه صلواتی. هیچ. سرد و یخ زده. نشانه به نظرم بسیار خطرناکی است. بین حاکمیت و نخبگان ترکی خورده است که فقط حضور نداشتن مدیران معاونت سینمایی در جشن, نشانه ساده و سرراست آن است و قطع تعلق فیلمسازان به مثابه بخشی از نخبگان و گروه های مرجع به نشانه ای چون سرود رسمی، نشانه بدتر آن.

از آقای محمدرضا سرهنگی خدابیامرز هم یاد کردند. خوشبختانه حدود 10 عنوان از کارهای بچه های سرزمین ایران ایشان را در دوره های مختلف جشنواره فیلم کودک اصفهان روی پرده دیده ام. از سال 83 که ایشان فوت کرده اند؛ کارهای فاخر و ارزنده و با شکوه ایشان دارد خاک میخورد واز تلویزیون ما پخش نشده است. 52 قسمت یکی از دیگری بهتر. با کارگردانهایی معتبر و نامدار. ارزش ریالی این 52 قسمت حتی بدون در نظر گرفتن این که این مستندها 16 میلی متری بودند؛ دست کم 811 میلیون تومان است. ارزش معنوی این مستندها در برخی موارد به خاطر این که سوژه ها دیگر در دسترس نیستند؛ به محاسبه دو دو تا چهار تا نیست.

نکته عجیب این که ویدیوی خوب فکر شده ای که درباره آقای سرهنگی ساخته بودند؛ با ترانه ای دلنشین ولی فرانسوی تمام شد. هر چه فکر میکنم؛ نمیفهمم چه نسبتی بین زبان فرانسه و تهیه کنندگی "بچه های سرزمین من" میتواند باشد؟

در تلویزیون, معمولا این جور است که چنین مجموعه های موفق و ماندگاری با همت یک تهیه کننده توانمند و سمج و عاشق و حمایت یک مدیر کاردان و باهوش و علاقه مند به کار درست میشود. مدیر حامی آقای سرهنگی در آن زمان آقای محمد مهدی عسگر پور, مدیر عامل کنونی خانه سینما و مدیر وقت گروه کودک شبکه دو بوده است.

از "بهمن کیارستمی" هم تقدیر شد. به عنوان مستندساز جوانی که در آینده هم مثل حال و گذشته اش خواهد درخشید و  البته امیدوارم در آینده ایشان از استهزا سوژه هایش دست بکشد.

مهدی منیری که کنارم بود از داوران بخش مستند بود و با خواندن آرا گاهی خوشحال میشد که رای نهایی برابر با نظرش بوده است و گاهی شگفت زده میشد که نه! از این بهتر هم داشتیم.

از جایزه بگیرها یکی هم خانه قمر خانم بود. آیدا پناهنده کارگردان این کار در سخن کوتاهش از آقای بهمن فرمان آرا تشکر کرد که ایشان هم فیلمی دارند به اسم خانه قمر خانم. نکته جالب این بود که به جز آقای فرمان آرا, آقای ناصر برهان آزاد هم در سالن بودند و در اصل خانه قمر خانم فرمان آرا اقتباسی از خانه قمرخانمی است که سریالش را آقای برهان آزاد میساخته اند.

موسیقی هایی که در جشن اجرا شد؛ بسیار دلپذیر بودند. همگی محلی و مقامی. از خراسان و زاگرس و گیلان و کردستان و آذربایجان. هنرمندان معتبر و تراز نخست. شاد و ساده و با هیجان. و مدام به این فکر میکردم که حالا اگر تصویر این اجرا ها را از تلویزیون ببینیم؛ کدام فاجعه رخ خواهد داد که مردم را از آن محروم کرده اند و بعد هم با عملیات راپل آنتن های مردم را می آیند و جمع میکنند؟

آقای محمد نوری زاد هم در ردیف نخست نشسته بود. خانم مهناز محمدی هم که خوشبختانه دیگر دربند نیست؛ بودند. بازار روبوسی خانمهای مستندساز با خانم محمدی  گرم گرم بود. آقای کیومرث پوراحمد هم جایی با اشاره به نوری زاد آرزو کرد که هیچ وقت اندیشه ای دربند نباشد که مردم بلند شدند و دست زدند و به آقای نوری زاد دلگرمی دادند.

چنین باد. چنین باد که در دنیایی رها از خشم و کینه و حسد, با آزادی اندیشیدن و آزادی داد و ستد اندیشه مستند بسازیم. مستند های خوب. و بعد جمع شویم و جشن بگیریم و برای همدیگر دست بزنیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 21  توسط احسان راطبی  | 

برای خلق ریتم به چشمانم مشت نکوب! (درباره سلطان ساخته مجید توکلی)

"مگر عقد کرده اید تله ویزیون را...بروید پس تر...

قهوه خانه مملو از جمعیت است. سرک می کشم. تله ویزیون روی شبکه ی سه خودمان است که از ماهواره پخش می شود! چه اتفاقی می تواند این همه جمعیت را به قهوه خانه بکشاند؟ جمعه دهم مهر ماه سیزده هشتاد و هشت است و تا چند ساعت بعد قرار است بازی پرسپولیس و استقلال به صورت زنده پخش شود. بحث ها شبیه به داخل استادیوم داغ داغ است. پیرمردانی با ریش سپید نشسته اند و راجع به تاج و پرسپولیس رجز می خوانند. پیرمردی می گوید:

به حق روضه شریف که اسم امیرالمومنین علی دارد, تیم سلطان علی پیروز و به روز باشد...

ناخودآگاه بلند آمینی می گویم برای تیم هنوز منتسب به علی پروین!"

این روایت رضا امیرخانی است از آن چه در مزار شریف کشور همخانه مان, افغانستان دیده است که از صفحه 202 کتاب جانستان کابلستان او نقل کردم.

میبینید که پرسپولیس است و علی پروین و تا آن جا که من دیده ام و شنیده ام؛ هیچ تیم فوتبالی در ایران چنین محوری ندارد. حتی ناصرخان حجازی هم با همه محبوبیتی که داشت برای استقلال چنین محوریتی ندااشت.

حالا وقتی قرار باشد درباره چنین چهره ای مستند شخصیت محور ساخته شود؛ چه باید کرد؟

دیکته نانوشته که غلط ندارد. ولی در حوزه سینمای مستند و در ایران ما در بسیاری موارد و بلکه در اکثریت قریب به اتفاق موارد اگر درباره شخصیتی مستندی ساخته شد؛ به این زودی نمیتوان باز هم درباره او کار تازه ای ساخت. سوژه میسوزد. برای همین دیکته نویس باید بسیار مراقب باشد.

مستند "سلطان" ساخته "مجید توکلی" است. در میانه راه ساخت آن به درخواست او "محمدرضا شریفی نیا" به عنوان تهیه کننده مستند به طرح ملحق می شود.

این مستند در جشنواره بین المللی فیلمهای ورزشی و تلویزیونی تهران (که چه اسم نادرستی هست!!)در سال 1387 جایزه فیلم برتر مستند را میبرد و این همان جایزه ای ست که جناب شریفی نیا چندبار با عنوانی عمومی تر نام برده اند.

توکلی در سلطان, برای سامان دادن به انبوه ماده خام فراهم آمده, مستندش را در پنج بخش منفک از هم تدوین کرده است: «سلطان و فوتبال»، «سلطان و خانواده»، «سلطان و مذهب»، «سلطان و مردم» و «سلطان و تعصب»

برای آنها که زندگی وگفتگوهای مطبوعاتی پروین را دنبال میکنند و یا تصادفی آنها را خوانده اند؛ احیانا مطلب نویی در این مستند دیده نمیشود. همان حرفهای همیشگی است و خوب, نمیشود انتظار داشت که چیز غریبی هم در این مستند افزوده شده باشد. ولی کاستی های بسیاری در اطلاعات مرتبط با پروین در آن است که از اتفاق حتی از دید عامه پسند بودن هم نکات جالبی میتوانست باشد. مثل این که اساسا چه شد که پروین به سلطان ملقب شد؟ چه طور میشود اسم مستندی را سلطان بگذارند؛ اما هیچ اشاره ای به چگونگی این نام گذاری نکنند؟ نبودن نقشه و فکر پیشین برای شکل دادن مستند و سهل انگاری و سهل الوصول پنداشتن مستند و "حالا میگیریم و بعد رو میز جمعش میکنیم" نزدیک ترین دلیلی است که برای چنین شلختگی ها دیده میشود.

در نسخه ای که من دیدم؛ اتفاق عجیبی افتاده بود. چیزی که میتوان آن را "فریم دزدی همچون تکنیک" خواند. کارگردان ظاهرا تصور کرده است حالا که من مستندی درباره یک ورزشکار میسازم باید ریتم تند باشد و برای ریتم تند باید از جامپ های بسیار استفاده کنم و بعد هر جا که توانسته است دو فریم, سه فریم, چهار فریم ... از میان مصاحبه های پرشمار مستندش در آورده است. یعنی نمیشد که یک دقیقه از مستند بگذرد و یک مشت محکم پای چشم شما نخورد. یاد آور داستان آن روضه خوانی که برای درآوردن اشک مستمعان عزادارش, چراغ را خاموش میکرد و به آنها ریگ و خرده سنگ میپراند!

این تمهیدات نابجا با تمهیدات دم دست برای جذاب کردن مستند نیز همراه شده است؛ مثل جایی که در یک صحنه طولانی, رقص یکی از دوستداران پروین را در سفره خانه ای و در تولد او با آب و تاب بسیار گزارش میکند. خوش رقصی هم بالاخره اندازه ای دارد.

نداشتن نقشه و اکتفا به آن چه دم دست است؛ در گفتگوها هم آشکار است. اگر درباره یک پدیده عمومی (در اینجا عمومیت محبوبیت پروین در میان مردم) مستند ساخته میشود؛ گفتگو شوندگان به جز فوتبالیست ها که حضور بدیهی دارند؛ چرافقط از میان بازیگران و عوامل سینما انتخاب شده اند؟ چرا گروه های دیگر اجتماعی و کارشناسان (جامعه شناسی مثلا) در این مستند غایبند؟

واقعیت این است که علاقه به یک موضوع, دلیل کافی برای ساخت مستندی درباره آن نیست؛ باید درنگ کرد؛ جستجو کرد و تحقیق کرد و نقشه ای کشید و بعد دست به کار شد؛ هر چند محک درست ودرمانی هم نباشد و کسانی باشند که برای  هر ریسه ما , غش کنند.

نکته جالب داوری خود صاحب مجلس درباره مستند است: "مردم لطف دارند، ولی خودمان چی؟ خودمان که می‌دانیم باید یک کار بهتر را درست می کردیم و دستشان می دادیم. حرف ما این است که چرا این ها آمدند و چنین کاری کردند. همه اش دنبال این هستیم که بزنیم و در برویم! این درست نیست، ما باید به فکر بقیه اش هم باشیم!"

اما در این مستند نکته ای بود که برای همه ما میتواند درس آموز باشد؛ یکی از همبازیهای جناب پروین تعریف میکند که یک بار علی آقا به او میگوید: من ده بار به سمت دروزاه شوت میکنم و نه بارش را به تیر دروازه میزنم" و بعد در عمل همین کار را میکند. در مستند میبینیم که پروین همچنان هم میتواند این کار را بکند و در یک سالن به سمت دروازه شوت میکند و توپ را به تیر دروازه میکوبد. پروین از تمرین نکردن کافی فرزندش, محمد شاکی است و میگوید حالا همه تنبل هستند. و از دلایل کامیابی اش, یکی همین را میداند که بسیار تمرین میکرده است.


درباره این مستندماجرایی جنجالی-حقوقی پیش آمده است که درباره آن جداگانه مینویسم.

کارگردان:مجید توکلی، تهیه‌کننده:محمدرضا شریفی‌نیا، مشاور کارگردان: محمدزمان وفاجویی، مشاور فیلم:امیر قادری، تدوین:روزبه سجادی، گرافیک:احمدرضا شجاعی،عکس:عباس کوثری،حمید هراثی، تصویربردار:محمود جوانشیر و امیر تبریزی،مشاور رسانه‌ای: مهدی محمدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 15  توسط احسان راطبی  | 

کنکاش!! با وزیر فرهنگ و ارشاد در شبکه خبر

الان در شبکه خبر سیما, برنامه دو نیم ساعت پخش میشود.

جناب حمید مدقق که سالها مسئول اخبار فرهنگي هنري شبكه خبر بوده است, میزبان و مجری و دکتر سیدمحمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی مهمان طرف مصاحبه برنامه است.

این که محتوای برنامه چیست, مسئله این نوشته نیست. مسئله این است که در برنامه ای که سخن از فرهنگ و هنر است؛ زیر نویس موضوع برنامه این است: "کنکاشی در فرهنگ وهنر ایران امروز"

جهت اطلاع دوستانم در شبکه خبر یادآوری میکنم که کنکاش یعنی مشورت؛ واژه ای در اصل مغولی است. کنکاش به معنای کندو کاو یا بررسی  یا جست و جو یا کاوش نیست.

داوری استاد بزرگ ابوالحسن نجفی در کتاب ارزنده "غلط ننویسیم" درباره بهره بردن از کنکاش به جای مفاهیمی که برشمردم؛ به صراحت این است که: غلط است. (صفحه 317 همان کتاب)

این که در سرزمین پارسی گویان چه اتفاقی رخ داده است که شبکه رسمی اطلاع رسانی آن با حضور وزیر "فرهنگ و ارشاد"ش این گونه آشکارا زبان فارسی را نادرست مینویسند؛ طرفه است.

زبان خانه اندیشیدن و فکر کردن است و آلودگی زبان, فساد اندیشه را در پی دارد.

بد نیست همین جا بنویسم که اساسا استفاده از واژه شبکه به جای کانال (که از اتفاق کلمه ای فارسی است و لاتین نیست)؛ از اشتباهات آشکار دیگر ما در صدا و سیماست. در کانالهای تلویزیونی ما کدام تار و پود با هم شبکه درست کرده اند که میگوییم شبکه یک یا شبکه خبر یا شبکه آموزش؟ مجموع کانالهای یک تا چنیدن و چند کانال کنونی هستند که با هم یک شبکه را درست میکنند؛ نه این که هر کدام یک شبکه باشند.

میدانم که این حرفها, هیچ تغییری در رفتار همکارانم در سازمان نخواهد داشت؛ اما از ما گفتن.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 21  توسط احسان راطبی  | 

فهرست پایان نامه های کارشناسی ارشد دانشکده صدا و سیما در دهه هشتاد در حوزه مستند

شنبه هشتم مرداد، فهرست پایان نامه های کارشناسی ارشد دانشکده را بر اساس دفتر ثبت آنها در کتابخانه نوشتم. در ادامه مطب پایان نامه هایی را میبینید که در حوزه سینمای مستند نوشته شده اند. در حوزه های دیگر در پست دیگری آورده خواهد شد.

این فهرست به نظر ناقص است و از دوستانی که عناوین دیگر را میشناسند؛ برای تکمیل آن کمک کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 21  توسط احسان راطبی  | 

سه سطح در عملکرد مستند از زبان استاد مسعود اوحدی

استاد مسعود اوحدی در دانشکده صدا و سیما به ما در چهار ترم فیلم نامه نویسی درس دادند. اما اینجا حرفی را از ایشان نقل میکنم که در یکی از جلسات پایان نامه شنیدم. به نظرم دقت به این نکته که شاید در نظر نخست بدیهی به نظر برسد؛ میتواند کیفیت مستنسازی ما را به طور محسوسی بالا ببرد.
ایشان گفتند:
فیلم مستند در سه سطح عمل میکند:
!) اطلاع رسانی
2) تاثیر گذاری
3) الهام بخشی

من سخت؛, از این جمله کوتاه تاثیر گرفته ام و در این یازده سالی که مشغول مستندسازی هستم؛ همیشه به این آموزه وفادار بوده ام. نه این که مستندهایم تاثیر گذار و یا از آن بالاتر الهام بخش بوده باشند؛ بلکه همیشه حواسم را جمع کرده ام که نخواهم از سطح نخست عملکرد مستند, یعنی اطلاع رسانی بگذرم و آن رانادیده بگیرم.
به نظرم بسیاری از مستندهایی که ما میبینیم, دانستن بسیاری از اطلاعات را بدیهی فرض کرده اند و درباره آنها خاموشند. سندیت مستند به داشتن اطلاعات اولیه است و اگر چنین نباشد, برنامه یا فیلم بیهویتی است که هر چه باشد -مثلا فیلم تجربی و مانند آن- مستند نیست.
برای درستی اطلاع رسانی هم معیار ساده ای دارم: پاسخ به شش پرسش اصلی معروف به  6wh. who, when, where, what, why, how
کی، کی، کجا، چی، چرا، چطور
برای اطلاع رسانی ابزارهای مستقیم و غیر مستقیم بسیاری هست و اگر زیبایی شناسی مستندی اجازه اشاره مستقیم در متن مستند ندهد؛ مثلامیتوان از لوح انتهایی یا آغازین مستند بهره برد. قید سال ساخت مستند در پایان عنوان بندی به نظرم با این که هزینه اش فقط فشردن چهار کلید کیبرد است؛ اما خودش سندی بسیار مهم برای حال و آینده است که بخشی از پاسخ به پرسش کِی است.
در کلاسهای انجمن سینمای جوان, گزارش نویسی درس داده میشد ولی تا آن جاکه میدانم مدرسان این کلاسها, خودشان با درسهای روزنامه نگاری و گزارش نویسی میانه ای نداشتند. در حالی که مستند در سطح نخست و پایه ای گزارشی است که به جای حرف و کلمه از تصویر بهره میگیرد.
پس از اطلاع رسانی, است که نوبت به تاثیر گذاری میرسد. و احیانا در بینش و رفتار مخاطب مستند  تغییری فراهم میکند. اگر مستند قدرتمندی باشد؛ ممکن است که این تاثیر به حدی باشد که مخاطب دست به آفرینش تازه ای بزند؛ که از آن تعبیر به الهام بخشی میشود.
خلاصه این که نردبان پله پله. رفقایی که با شعبده بازیهای تصویری, میخواهند بر مخاطب تاثیر بگذارند؛ خود دانند؛ اما مستندسازی چیز دیگری است هرجند من و بسیاری از بنی بشر این شعبده ها را میبینیم و لذت هم میبریم.
این هم پس دادن درس نزد استاد مسعوداوحدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 10  توسط احسان راطبی  | 

" در رد پای چه" در جستجوی خود (به کارگردانی علی رضا رفوگران)

" در رد پای چه" مستندی است به کارگردانی عی رضا رفوگران. این طور که خود کارگردان در سرآغاز مستند میگوید او مشغول کسب وکار خود بوده است که ناگهان به بن بست چیزی شبیه ورشکستگی برمیخورد. رفوگران دوران کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانیش در کشورهای انگلیسی زبان و اسپانیولی زبان گذشته است و در نتیجه به این دو زبان نیز مسلط است. تصادفا کتاب "چه گوارا, زندگی انقلابی" را میبیند و خوشش می آید و ان را ترجمه میکند. پس از آن است که میخواهد برود و ببیند چه گوارا چه طور زندگی کرد و چه طور مرد؟ از نزدیک و ملموس.

در نگاه نخست, این مستند, فیلمی درباره چه گوارا به نظر میرسد؛ ولی این طور نیست. این مستند درباره خود رفوگران است که در چه گوارا دنبال خودش میگردد. رفوگران که در کسب و کارش به بن بست خورده است؛ دنبال راهی است که نه تنها از شکست بگریزد؛ بلکه ببیند شاه کلید جاودانگی کجاست؟ و این جاودانگی را در افسانه ای ملموس بر سان اسطوره چون چه گوارا میجوید. دست کم در یک جا, رفوگران آشکارا خودش را با چه قیاس میکند؛ جایی که میگوید دختری که او را دوست داشته است خودش را با نام محبوبه چه در نامه هایش معرفی میکرده است و او را به جای چه مینشانده است.

و باز هم آشکارا در جایی که مادر چه او را پس از سالها (نه سال؟) در کوبا میبیند و رفوگران باز این صحنه را مانند صحنه دیدار خودش ومادرش پس از سالیان بسیار دراز معرفی میکند.

شاید حتی ناکامی رفوگران در کسب و کارش با ناکامی ظاهری چه را بتوان از همین جنس شاهد مثال آورد.

غیر از این چه مردی همیشه مسافر بوده است. و رفوگران هم بسیار اهل سفر است و خود این فیلم در واقع سفرنامه مولف است. سفرنامه ای ویدیویی که به یاری سینمای ارزان این روزها در دسترس همه است و چه خوب و چه عالی.

این روزها فیلمسازی و به ویژه مستندسازی, امری در دسترس است. مثل این که کسی بخواهد نقاشی کند و دست کم میتواند برود یک بسته مداد رنگ ارزان بگیرد و بیادی و خیال خود را بکشد. مستند رفوگران از همین جنس است. مردی که این قدر امکان مالی دارد که در ایران و اروپا و امریکای شمکالی و آمریکای جنوبی و د ر کشورهای پرشمار بگردد و فیلم یادگاری بگیرد و به اندازه ای بتواند در این جاها بماند که فرصت یافتن دوستان و دشمنان چه را پیدا کند و دوربین را روی سه پایه بگذارد و بعد از کنار دوربین بیاد روبروی ما بنشیند و با دوست چه و یا دشمن چه مصاحبه کند. از این نابتر شاید نشود.

در تمام مدتی که داشتم این مستند را میدیدم به این جمله آقا مرتضای آوینی فکر میکردم که میگفت باید حجاب تکنیک را خرق کرد و حالا دیگر چه قدر خرق حجاب تکنیک دست کم برای مستند سازی ساده شده است؛ گیرم که این مستند دخلی به آرای آن بزرگوار ندارد. چنان که خدای نداشته چه ربطی به خدای بزرگ و مهربان چمران ندارد و من برای بار نخست سخنان دختر چه در دانشگاه تهران را دیدم که همین را گفت و گفت که چه به خدا باور نداشت و هزینه های گردانندگان آن نشست ستایش از چه را به باد فنا داد.

البته, هر چه کارگردانی و تصویربرداری و صدابرداری این مستند ساده و غیر حرفه ایست؛ تدوینش درست و حساب شده و خوش ریتم و روان است که کار پریناز هاشمی است. این مستند اساسا اگر تدوین درستی نداشت؛ قابل تحمل نمیشد. البته وقتی کسی بی ادعا بخواهد حرفش را بزند, فلک هم یاریش میکند. رفوگران بی ادعا و با ساده ترین و صریح ترین زبان حرفش را میزند و مثلا وقتی که میخواهد بگوید در کسب و کار به بن بست خوردم؛ در یک کوچه بن بست رانندگی میکند و بعد دنده عقب برمیگردد و یا کتاب منتشر شده اش را بدون سه پایه از پشت فروشگاه نشر چشمه نشان میدهد و لرزان لرزان زوم این میکند. خوب وقتی کسی این قدر صادقانه دارد خودش را روایت میکند؛ مگر میتوانی با او همراه نشوی؟

ظاهر ماجرا این است که مترجم کتاب "چه گوارا, زندگی انقلابی" میرود تا مستندی درباره چه گوارا بسازد؛ و اسطوره را بازکشف کند و حتی در عنوان بندی هم آمده است که بر اساس این کتاب این فیلم ساخته شده است و اما این خود کارگردان است که سوژه اصلی است  و در ساده ترین بیان یک سفرنامه شخصی است به بهانه بازیابی گوارا. برای همین است که پرسشهای بسایری درباره زنگی گوارا پاسخ داده نمیشود و چرا باید پاسخ داده شود وقتی که مستند فقط درباره رد پای اوست؛ نه خود او؟ گویی مستند ساز میخواهد با گذشت از مسری کی گوارا روزگاری گذرانده است, مدلینگ و همسان سازی کند.

"در رد پای چه" مستندی است در ناب ترین شکل آزمون و خطا (نمیخواهم بنویسم مستند تجربی که چیز دیگریست) و مستندساز ماحصل خالص این آزمون و خطا را برای ما همچون یادگار یک سفر پرهزینه تحفه اورده است.

موسیقی مستند را از انبوه ترانه هایی که درباره او ساخته اند انتخاب کرده بودند و به ترانه ای ختم کردند از نامجوی خودمان درباره چه که دلپذیر بود و نقطه پایان خوبی برای یک مستند ایرانی درباره چه هست.

تا ان جا که میدانم این سومین مستند ایرانی مستقل درباه چه گوارا ست و پیش از این هم پویان شاهرخی درباه او دو مستند ساخته بود.

به نظرم آن چند جوانی که عشق "چه" بودند و چهره شان را شبیه چه آراسته بودند و در نمایش این مستند در خانه سینما حاضر بودند ؛ آیا "چه" خودشان را دیدند یا رفوگران مستند ساز را؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 12  توسط احسان راطبی  | 

سینمای مستند و نماز اول وقت (درباره پرو آخر کار رضا حائری)


مستند "پرو آخر" را "رضاحائری" سال 1387 برای مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ساخته .است درباره آقای "ابوالفضل عرب پور" معروف به خیاط عرب, که لباس بسیاری از روحانیان صاحب منصب ایران را دوخته است و خیاط معممان قم است.


در جایی از فیلم یک معمم خیلی چاق وارد کارگاه او میشود و میگوید استاد اندازه من را بگیر!
آقای عرب پور هم میگوید که حالا وقت نماز است و برو و بعد از نماز بیا و معمم چاق باز اصرار میکند که نه! حالا اندازه بگیر!

خیاط پیر اما این جا میگوید بیا تا برایت حدیثی بخوانم و عربی اش را میخواند که من فقط جمله دومش را یاد هست که فهو ابتر     و میدود و آستین بالا میزند تا به نماز اول وقتش برسد .

فارسی اش این میشود که
اگر کاری را به نماز مقدم دانستی ؛ آن کار ابتر میماند.
دم بریده میشود.
تمام نمیشود.

جان شما, آن چنان خیاط پیر این حدیث را با صداقت خواند که بر جان من نشست؛ که نشست.
حالا دیگر هراس و فوبیای این را پیدا کرده ام که اگر کاری را قبل از نمازم انجام بدهم ناتمام و خراب بشود.
ممکن است که نمازم را دیر وقت بخوانم؛ اما وقتی که کار مشخص و مهمی ندارم؛اگر کاری داشته باشم که برایم مهم هست؛حتما قبلش نمازم را میخوانم.
برای پیدا کردن حدیثش گوگل ( + ، + ) کردم. نتیجه ای که میدهد؛ این است که اگر کاری را بدون نام و ستایش خدا شروع کنی؛ ناتمام میماند. باید یک بار دیگر خود مستند را ببینم. و البته این مستند را از کانالهای خودمان پخش نخواهند کرد. چرا که اهل سیاستی در آن دیده میشوند که مغضوبند و کمی هم با روحانیان شوخی کرده است؛ به ویژه در یک سکانس مونتاژی که آمدوشد روحانیان را در قم  نشان میدهد.

این هم از تاثیر جشنواره های مستند و ولو بودن من در این جشنواره ها.

این جا مشخصات فیلم باید میبود که به لطف مسئولان مرکز گسترش میبینید که چه قدر کامل است.

این جا هم گزارش خوب جدید آن لاین را درباره همین مستند با تکه ای از آن ببینید.

رضا حائری کارگردان مستندهای "امام زاده اینترنت" و "127 یک گروه ایرانی" و مجموعه 15 قسمتی "اطلس تهران" نیز هست.

پرو آخر:

کارگردانی : رضا حائری
طرح و پژوهش : رضا حائری
تدوین : فرزین صاحب الزمانی
تصویر : احسان کفاش
زمان : 29 دقیقه

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت 13  توسط احسان راطبی  |